من هم، هیچ گاه در این دنیای مجازی از این شخصی ترین ها نگفته ام. و تا جایی که شده، در عالم حقیقی هم فاصله گرفته ام. نه به خاطر برائت یا مخالفت یا چه، -که حتی گاهی سرسخت ترین مدافع پدر م. که گاهی که با او به بحث می نشینم و علی رغم انتظارم، مشترکات فکری مان را زیادتر و عمیق تر از گذشته می یابم، قدر دنیا شاد می شوم از همین نسبت سببی.- بلکه آن قدر استقلال و کفایت در خودم دیده ام که بی نیاز باشم از هر عنوان و اسم و جریانی. اگرچه آن، اسم و رسم پدرم باشد و از بد روزگار به آلودگی "سیاست" هم آغشته شده باشد.
حرف بر سر نقد یا دفاع از خط مشی و مواضع سیاسی او نیست، که هرچقدر این دیدگاه ها شخصی تر بمانند، مصون تریم از تهمت ها و آسیب ها. حرف بر سر برخوردهاست. بر سر ما که به اتهام فرزند فلانی بودن، سال هاست از جمع های صمیمی و سالم محروم مانده ایم. از نام کوچک خودمان محروم مانده ایم. از نظرها و سلایق شخصی، صد در صد شخصی مان محروم مانده ایم. از عادی بودن محروم مانده ایم. سال هاست که جمع های خانوادگی مان سرشار است از تحقیر و بدبینی و کدورت. به راحتی تمام از معلومات شخصی مان از طرف، سوءاستفاده می کنیم و می رنجانیم. پای اشتباهاتِ سلیقه ای و خصوصی را میان هر بحثِ بی ربطی باز می کنیم. از هیچ فرصتی دریغ نمی کنیم برای اینکه بکوبیم، له کنیم، بشکنیم. سال هاست که در دانشگاه و خیابان و مهمانی تا می فهمند با فلانی نسبتی داری، شروع می کنند به تکرار شایعات و نظرها و چراها، یا به همان بی منطقی، -بسته به تفاوت خط فکری/سیاسی جمع- به تمجید و تحسین و قربان صدقه... مرثیه نمی خوانم. من فقط خسته ام. خیلی خسته ام. از توضیح دادن. از تحمل کردن. از همیشه متهم بودن. از در سایه ی نام و هویت کسی دیگر، فراموش شدن، دیده نشدن. از کس دیگری بودن. از نبودن. از نبودن...
هیچ چیز. فقط، من خسته هستم. من خیلی خسته هستم.