هنوز ردِ گِلیِ کفش هام بر تن سفر تازه است که، سخت دل تنگ ام. دل تنگِ جز این جا بودن. جز عادی بودن. دل تنگ هر آنچه از یادم ببرَد که آسمان شهر خودم رنگ دیگری دارد و درد آدم هاش بوی ماندگی و عفونت می دهد. فراموشم کند که چه این همه عجیب است سکوتی که می رود در قبال آشکاریِ این همه ظلم. مرا گم کند توی زمان و مکان و حاشیه. مرا بدزدد. بپذیرد که اهل این جا و مردمان صبور و استوارش نیستم. از اقلیت سنگیِ ناراستش هم. تنها ضعیف تر از بحث و باور و نتیجه گیری ام. نحیف تر از بودن و دیدن، حتی. می گذارم اندوه و خشم و تشویش بمانند. برای همیشه. اما نه در هر سطح و وسعتی. نمی گذارم حالا که بر تن اسطوره هایم کفن پوشانده اند و سرنوشتم را متزلزل تر از پیش، میان انگشتانشان می لغزانند، به لذت ها و حواس پرتی های کوچکم هم چنگ بزنند. به روی خاطره های خوش و گذرایم -این اداهای بی خیالی- باتوم بکشند و تن نازکِ امیدم را کبود کنند. بگذار به هر صفتی قضاوت شوم. من فقط دل تنگِ آرزوهای محالم.
|تب نوشت|
+
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 17:2 توسط lined
|