آن ذره بین مسخره تان اینجا به کار نمی آید آقا. باور کنید این خانه تنها در همین حدی که می بینید، مخوف است، نه بیشتر. اینجا جز همین صندلیِ موریانه زده و فرش رنگ و رورفته و البته عتیقه ای که زیر پای ماست چیز دیگری پیدا نمی کنید؛ حتی اگر حافظه ی من یاری نکند، از لابلای حرفهای رهگذران می شود فهمید که قدمت این فرشِ دست بافت، باید چیزی در حدود سن من، یا –چه فرق می کند؟- مادربزرگتان باشد. آن طور دست نکشید آقا. کافیست لبه ی فرش را کمی برگردانید، آن وقت به راحتی می توانید بافت ریز و زیبایش را تحسین کنید. البته مراقب جانوران موذی زیر فرش باشید. به هرحال در این خانه، وجود خطر-در هر حد و اندازه ای- می بایست برای شما قابل پیش بینی می بود. بهتر است خوب خوب کت و شلوارتان را بتکانید. بله. بهتر است شروع کنیم. می توانید همین جا بنشینید روبروی من. این طور که نشسته اید، ممکن است گردنتان کمی درد بگیرد. بهتر است طوری بنشینید که نمای کاملی از آن پنجره را در دید داشته باشید. آن پنجره، در واقع، مهمترین قسمت این خانه است. بله. بهتر است یادداشت کنید؛ مهمترین قسمت خانه.
آن طور به قوز پشتم خیره نشوید آقا. در واقع، بهتر است بدانید، در این خانه چیزهای مهمتری هم یافت می شود. مهم تر از من و دست و پاهای به هم چفت شده ام. وَ یا همین پیراهن چرکْ مرد قهوه ای که سالهاست چند تار از موهای خاکستری ام توی یقه اش گیر کرده است... بله آقا. بهتر است با دقت بیشتری به آن پنجره نگاه کنید...
پشت پنجره –یعنی دقیقن جایی که می شود همه ی قناصی ها ی بدنم را دید زد- سایه های زیادی در هر ساعت از شبانه روز در رفت و آمدند. سایه های متنوع و جالبی که با زیرکی ها و مزه پرانی هایشان مرا سرگرم می کنند. حتی –شاید باورتان نشود- بعضی وقت ها آنهایی که کنجکاوترند، خم می شوند توی خانه و من، سنگینی نگاهشان را روی برآمدگی های پشتم احساس می کنم.
از پشت پنجره که رد می شوند، من صدای پچ پچ هایشان را می شنوم که با آب و تاب زیاد –و احتمالن با دست هایی که از فرط هیجان مدام به این سو و آن سو پرتاب می شوند- آخرین شایعات و اخبار را به گوش هم می رسانند. بهتر است بدانید که درمحدوده ی پیاده رویی که به منتهاالیه سمت راست این خانه، یعنی درست پشت آن پنجره، منتهی می شود، اخبار و شایعات، تنها درباره ی عجوزه ی زشت و پیر این خانه ی مرموز است که البته، هویتش هیچوقت برای هیچکس واضح و شفاف نبوده است. و هم من هم خود آنها خوب می دانیم که لذتش دقیقن به همین است. به اینکه هر بار حقایق ثابت و تکراری تنها در جملات تازه و با ریزه کاری های متفاوت، تحت عنوان شایعه ی جدید نقل می شود. و جالب تر اینکه موقع شنیدن شایعه ی جدید، همگی به اتفاق، آن چنان پلک هایشان را تند و تند به هم می زنند که انگار اولین بار است که از پیرزنی زشت و ترسناک در خانه ای مرموز واقع در خیابان سیزدهم، سخن به میان آمده است. متاسفانه این، یکی از کثیف ترین حقه هایی است که هر روز به هم می زنند و از تکرارش هیچ ابایی ندارند. گوشتان را بیارید نزدیکتر آقا. باید حقیقت شومی را نزدتان فاش کنم... بین خودمان باشد آقا، این سایه ها، برخلاف ظاهر آرام و غلط اندازی که دارند، موجودات حقه بازی هستند که تنها من توانسته ام خوب بشناسمشان. باور کنید هر عمل کثیف و نحسی از دستشان بر می آید... اما بهتر است شما در رابطه با آنها کمی محافظه کار باشید. هرچه باشد هم نشینی با چنین افرادی خلاف آداب جنتلمنی است، آقا... بله. بله. بهتر است از بحث دور نشویم. داشتم می گفتم...
آنها رادیوها، تلویزیون ها، روزنامه ها و کتاب های متحرکی هستند که به خوبی مرا سرگرم می کنند. و با بلاهت ها و حقه های کوچکشان موجبات تفریح مرا فراهم می کنند. طوری که بعضی وقت ها به راحتی لک و پیس و چرک و چروک های کف پام را از یاد می برم. حتی خیلی وقت ها هویت خودم را هم به یاد نمی آورم و هرچه فکر می کنم برای هیچ کدام از سوال های تکراریشان هیج جوابی به ذهنم نمی رسد. باورتان می شود؟ واقعن چه کسی می داند دقیقن چه مدتی است که من همین طور زل زده ام به ناخن های بنفش و کج و معوج دست و پاهام که به هم چفت شده اند وَ موریانه هایی که به راحتی از روی پستی ها و بلندی های این همه انگشت رد می شوند و هیچوقت تکه ای از الوارهای صندلی را لای هیچکدام از چین و چروکهای انگشتهایم جا نمی گذارند؟!
"چند سالش است؟ قوز پشتش را دیده ای؟ چطور ممکن است که ساعت ها بدون کوچکترین حرکتی، همین طور بنشیند و از جایش تکان نخورد؟ پس آب و غذایش چه می شود؟ با سرما و گرما چه می کند؟ ما حتی به یاد نداریم که او لحظه ای به خواب رفته باشد... موهایش. موهای خاکستری اش. هیچ دقت کرده ای که همیشه دقیقن به همین رنگ و اندازه بوده اند؟ از وقتی یادمان می آید، همین طور روی سرش بسته شده اند و چند تارشان هم روی یقه ی چرک پیراهن قهوه ایش ... اصلن از کجا معلوم که زنده است؟"
و همیشه بعد از فوران این سوالات تکراری، ناخودآگاه وَ در کمتر از کسری از ثانیه، انگیزه ی کافی برای ساختن و شنیدن اطلاعات جعلی، مثل هورمونی در سرتاسر وجودشان ترشح می شود و دیگر هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند جلوی شیوع این همه دروغ و شایعه را بگیرد. دروغ های هولناکی که بعضی وقت ها مرا هم به فکر فرو می برد و در کمال ناباوری، تیزیِ استخوان های بیرون زده ی پشتم تیر می کشد.
همین اواخر حرف های در گوشی دوتایشان تقریبن متقاعدم کرد که من یک مجسمه ام و به دست یک مجسمه ساز ماهر ایرلندی ساخته شده ام. و البته صدای نازک و تودماغی یکیشان فورن اضافه کرد که صاحبخانه هم دکتری بوده است که سال ها پیش به سفر رفته و هنوز برنگشته است... باورتان می شود؟! اینکه همین پیرزن زنده و سرحالی که الان روبروی شما نشسته است و با شما صحبت می کند، یک مجسمه باشد... حتی تصورش هم غیرممکن است. اما من باورم شده بود. تا جاییکه آن شب، تحت تاثیر بی نظیر یاوه گوییهای آن دو، تا صبح برای سلامتی صاحب خانه و دوست مجسمه ساز ایرلندی اش دعا خواندم...
اما برای اطمینان خاطرتان عرض می کنم آقا، تجربه ثابت کرده که این کشف های جدید نهایتن بعد از دو روز، تاثیر اولیه شان را از دست می دهند و من همیشه بعد از سپری شدن این دو روز، تا عبور سایه های بعدی، خودم را با تماشای تکه چوب های صندلی روی دوش موریانه ها سرگرم می کنم.
بهتر است بدانید که گهگاه نظریه های نغز و جالبی هم میان این همه دروغ ریز و درشت، پیدا می شود. به عنوان مثال، صدای بم و سرماخورده ی یکی از این سایه ها، لابلای سرفه ها و عطسه ها و فین های بی وقفه اش اگرچه به سختی قابل تشخیص بود، اما خوب در خاطرم مانده است: "می تواند جنازه ای مومیایی شده باشد. یادم می آید نمونه ای نظیر این را در مصر... اوهوووم اوهوووم... بله جانم، در تاج محل دیده بودم. البته آن یک پسربچه ی... آ..آ...ا..اآپچه ه ه... همم، بله. یک پسر بالغ مراکشی بود که در حالتی شبیه به اینکه مشغول خاک بازی باشد یا همچه چیزی... بله جانم. مومیایی شده بود." و بعد همه ی محتویات بینی اش را در جوی کوچک کنار پیاده رو خالی کرد.
بهتر است بدانید آقا، گفتن این جزئیات آنقدرها هم که شما فکر می کنید بی اهمیت نیست. با شناختی که من از این سایه ها یا به عبارتی طرفداران پر و پا قرص رمان های جذاب شما دارم، این جزئیات و حواشی، قطعن خیلی خیلی بیشتر از اصل ماجرا توجهشان را جلب خواهد کرد. بله. بهتر است به من اعتماد داشته باشید آقا...
برایتان مثال دیگری خواهم زد؛ صدای جیغ جیغی سایه ی دیگری که وجود این خانه و متعلقاتش را تنها ناشی از خیال پردازی های شخصیت اسکیزوفرن هم نوعانش می پنداشت: "من به عنوان یک سایکولوجیست متعهد، خودم را موظف می دانم تا شما را، جناب شهردار، از خطری جدی که سلامت روانی همه ی ساکنین شهر را تهدید می کند، آگاه کنم. این خانه با تمام محتویات و سکنه اش، چیزی جز نتیجه ی بیش فعالی قوه ی وهم و تخیل افراد نیست. من که به شخصه در این مکان هیچ اثری از یک خانه ی مرموز و یک عجوزه ی چنین و چنان نمی بینم. و البته مطمئنن شما هم مثل من از سلامت روانی کامل برخوردارید، جناب شهردار." و بعد همان صدای جیغ جیغی، تا مدت ها ریز ریز می خندید.
حتی همین دو سایه ای که پیش پای شما رفتند. بله، چرا راه دور برویم؟! این ها دوقلوهای خبرنگاری هستند که از وقتی یادم می آید، برای روزنامه ی محلیشان دنبال خبرهای زرد و جنجالی می گردند. شما باید بشناسیدشان. احتمالن در گذشته با هم همکار بوده اید. در آن روزنامه ی کذایی. درهرصورت بهتر است شما را در جریان گفتگوی امروزشان قرار دهم. شاید به درد فصل آخر رمانتان بخورد. آم... اگر اشتباه نکنم از اینجا شروع شد:
-"این طور نمی شود. بهتر است یکبار خودمان از پنجره برویم تو و از خانه ی آن پیرزن عکس بیندازیم. قطعاً به جذابیت روزنامه..."
-" نه، ریونا. من و تو چطور می توانیم از آن پنجره بالا برویم؟ این کار خطرناکی است. بهتر است از یک بزرگتر کمک بگیریم."
-"بله. ام... به نظر تو بهتر نیست با عمو کارل مشورتی داشته باشیم؟"
-"اُه، ریونا. بهتر است برایم توضیح دهی که چرا همه چیز را به عمو کارل ربط می دهی؟ هیچ می دانی اگر عمو کارل از نقشه ی ما بو ببرد، بدون شک ما را به عنوان برادرزاده های روان پریشش به آن بیوه ی روانشناس معرفی می کند؟"
-"حق با توست. اما پس بهتر نیست بی خیال این سوژه شویم؟ باور کن نه روزنامه و نه آن ده دلاراضافه حقوق لعنتی به این ریسک بزرگ نمی ارزد..."
به گمانم این تکیه کلام مسخره را هم از همین ها گرفته ام. اما اصلن جای نگرانی نیست. همان طور که قبلن گفتم، نهایتن تا دو روز این گونه خواهد بود و بعد از آن، تیک های عصبی دیگری جایگزین خواهد شد.
شاید برایتان جالب باشد که بدانید تکراری ترین جمله ای که از زبان آن ها شنیده ام چه بوده است: "حیف که پشتش به پنجره است وگرنه ..." و همیشه همین جا، سایه ی دیگر می پرد وسط حرفش و بحث را عوض می کند و تمام سعی اش را می کند تا هیجان بحث را ببرد بالا. (این ها معمولن سایه های مذکری هستند که برای جلب نظر نامزدهایشان حاضرند به هردری بزنند. در واقع یکی از راه هایی که آنها را قهرمان و لااقل سرگرم کننده جلوه می دهد، همین دروغ هایی است که درست همین جای بحث اقتضا می کند تا ساخته و با کمترین فوت وقت گفته شوند.)
خب دیگر... الان وقتش است. باید سر و کله ی آن سه سایه ی کوچک و احمق پیدا شود. حتمن دقایق شاد و مهیجی را برایم فراهم می کنند. مثل دیروز که با آن دست های خپل و کوتاهشان می خواستند قفل پنجره را باز کنند و بیایند تو. باورتان می شود؟! البته جای نگرانی نیست. خوشبختانه درست وقتی که از سر و کول هم بالا رفته بودند، سایه ی بزرگی سر رسید و هر سه، بدون معطلی پا گذاشتند به فرار. بهتر است بدانید که هنوز غرغرهای آن سایه ی بزرگ توی گوشم است... هووم. صدای خودشان است. می شنوید که؟! خب دیگر، بس است. بگذارید به کار و زندگی ام برسم. یادتان باشد که بهتر است در نوشتنِ رمان تازه تان شجاعت داشته باشید آقا. شجاعت... باز هم تاکید می کنم؛ مواظب این سایه های موذی باشید. باور کنید این برای خودتان بهتر است...