دختری مغرور و غمگین-
ناشکر و حواس پرت-
شیطان و مهربان-
نامنظم و صبور-
آرام و معمولی-
با چشمانی وحشت زده-
و صدایی نامطمئن-
و دست هایی شلوغ و سردرگم...
دختری که همه اش همین است.
همین قدر متناقض و انگشت نما. همین قدر تنها.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:3 توسط lined
|
نیش و کنایه کمترین سهم ماست. بوده از اول. بنا به جزر و مد دریای سیاست، گاهی بیشتر و تندتر، گاهی کمتر و ملایم تر. اما بوده. عادت کرده ایم. به اینکه به نام خانوادگی مان قضاوت شویم. به دخترِ فلانی بودن. به "پس این هم لابد مثل باباش...". به "باباش که...، پس چرا...؟". به "می دونی خونه اش کجاس؟ ماشینش چیه؟". به فحش. به تمجید. به نتیجه گیری های حیرت انگیز. به انتظارهای عجیب و غریب. به ربط و بسط دادن های کشکی. به "راستی چرا بابات...؟" "متاسفم واست که بابات..." "خوش به حالت که بابات...". به قضاوت شدن. عادت داریم.
من هم، هیچ گاه در این دنیای مجازی از این شخصی ترین ها نگفته ام. و تا جایی که شده، در عالم حقیقی هم فاصله گرفته ام. نه به خاطر برائت یا مخالفت یا چه، -که حتی گاهی سرسخت ترین مدافع پدر م. که گاهی که با او به بحث می نشینم و علی رغم انتظارم، مشترکات فکری مان را زیادتر و عمیق تر از گذشته می یابم، قدر دنیا شاد می شوم از همین نسبت سببی.- بلکه آن قدر استقلال و کفایت در خودم دیده ام که بی نیاز باشم از هر عنوان و اسم و جریانی. اگرچه آن، اسم و رسم پدرم باشد و از بد روزگار به آلودگی "سیاست" هم آغشته شده باشد.
حرف بر سر نقد یا دفاع از خط مشی و مواضع سیاسی او نیست، که هرچقدر این دیدگاه ها شخصی تر بمانند، مصون تریم از تهمت ها و آسیب ها. حرف بر سر برخوردهاست. بر سر ما که به اتهام فرزند فلانی بودن، سال هاست از جمع های صمیمی و سالم محروم مانده ایم. از نام کوچک خودمان محروم مانده ایم. از نظرها و سلایق شخصی، صد در صد شخصی مان محروم مانده ایم. از عادی بودن محروم مانده ایم. سال هاست که جمع های خانوادگی مان سرشار است از تحقیر و بدبینی و کدورت. به راحتی تمام از معلومات شخصی مان از طرف، سوءاستفاده می کنیم و می رنجانیم. پای اشتباهاتِ سلیقه ای و خصوصی را میان هر بحثِ بی ربطی باز می کنیم. از هیچ فرصتی دریغ نمی کنیم برای اینکه بکوبیم، له کنیم، بشکنیم. سال هاست که در دانشگاه و خیابان و مهمانی تا می فهمند با فلانی نسبتی داری، شروع می کنند به تکرار شایعات و نظرها و چراها، یا به همان بی منطقی، -بسته به تفاوت خط فکری/سیاسی جمع- به تمجید و تحسین و قربان صدقه... مرثیه نمی خوانم. من فقط خسته ام. خیلی خسته ام. از توضیح دادن. از تحمل کردن. از همیشه متهم بودن. از در سایه ی نام و هویت کسی دیگر، فراموش شدن، دیده نشدن. از کس دیگری بودن. از نبودن. از نبودن...
هیچ چیز. فقط، من خسته هستم. من خیلی خسته هستم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 0:52 توسط lined
فراموشکاری ها، اشتباه های پی در پی و پیریِ زودرسی که هی فراگیرتر می شود، و این سردرگمی بزرگ درباره ی آینده و فوق و ادبیات نمایشی، دیوانه ترم کرده است. دارم دانه دانه نگران تر و سست تر می شوم. همه ی دل-خوشی های کوچکم را به بهانه ی بی پولی و پس انداز و چه، پس می زنم. به شدت تنهاترم و متناقض تر و خنگ تر. تحقیق ها و بست نشینی های کتابخانه ای ام را به فردا می اندازم. شک و ترس و دستپاچگی، همه ی فکر و ذهنم را می جود و کم کم جز حفره ی کوچکی که روزی کرم پیر غمگینی، بیست سالگی اش را در آن گم کرده است، چیزی از زندگی ام نمی ماند.
این شب هام ـ حقیقتن ـ ناگذرند یا من ناشکر، نمی دانم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:23 توسط lined
|
و مسافران آن دیار حاضر بودند پول هنگفتی بدهند تا روی صندلی های جرم گرفته ی پلاستیکی بنشینند و از پشت شیشه های کوچکِ رسوب گرفته، هاله ی محوی از شمایلِ چند ماهیِ افسرده و لاغر را تماشا کنند و الکی از تعجب و بلاهت، دهانشان را باز کنند و با آرنج به بغل دستی شان بزنند که: "اَ. اینو نگاا." بعد، موقع پیاده شدن از آن زیردریایی شرم آور، لبخندهای احمقانه ای به هم بزنند که یعنی: "چه خوش گذشت." و با نگاهی حاکی از رضایت و قدرشناسی، نفری یک ساندیس هفت میوه دریافت کنند چون روی بلیطشان از قبل نوشته شده بوده: با عصرانه.
بله. نسل این گونه نوادر -درنهایت تاثر و اندوه- هنوز منقرض نشده است.
+
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:29 توسط lined
|
به دنبال برآورده شدن آرزوهای خانگیِ شماره ی ۲ و ۴
(+)، به آغوش گرم و شرجیِ یک سفر چهار روزه پناه می بریم. باشد که
مقادیر زیادی آرامش، سکوت و خوشی تازه مان کند در این عصر سالخوردگی. به سفر می رویم و دلمان خوش است و مثلن غممان نیست. انگار که جوانه-گی مان در گرو خاک تیره و آب شور مقصد باشد. یک همچه چیزی.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:51 توسط lined
|
شلوغی لزومن چیز بدی نیست. حالا اینکه من فراری ام از هرچه مهمانی و جمع خانوادگیِ لوس و کلیشه ای است، به کنار. شلوغی حتی گاهی -در کمال عجز و ناباوری- راه حل است. همین که روزهایت را پر کنی از دانشگاه و کلاس زبان و تصویر سازی و آدم و تئاتر و فیلم و کتاب و انگیزه، کافی ست برای اینکه وقت نداشته باشی برای هیچ فکر و خیال منفی و مخدر. که هی سر کلاس مثلن چرت بزنی یا غر بزنی مدام به جان خودت که چقدر خالی اند روزها یا چه. همین خودش کلی است. شلوغی حتی از نوع کاذبش، حتی اگر دروغی هولناک باشد هم خوب است. باور کن. جارو برقیِ بزرگی است که همه ی وقت های مرده ات را می مکد تا به سرت نزند که یاد حرف فلانی بیفتی و غصه ات شود. که یاد فلان درد کهنه ات بیفتی و بزنی زیر گریه. چه می دانم. کم کمش این است که نمی گذارد به دردها و نداشته ها و ای کاش هایت فکر کنی. هی حواست را پرت می کند. تو بگو پرتِ حاشیه. آن اصل که خودش منفی و رخوت انگیز است، -اگرچه واقعیت محض باشد- همان بهتر که پشت فریبِ حاشیه گم شود. فراموش شود. به هیچ کجایت. اصلن.
شلوغی، خوبش، خوب است. از آن هاست که بعدها که یاد روزهای پر رفت و آمدش می افتی، تازه آن وقت می فهمی که زنده-گیِ محض بوده. بعد می بینی که بیشترین و مهمترین تجربه ها و خلاقیت های بزرگ و کوچکت متعلق به همان دوران است. بعد می بینی که هیچ اثری نمانده از خستگی ها و استرس ها و گیجی ها. هرچه هست حس نرم خوشی است که می پاشد بر سر و صورت روزهات. یک چیزی ست میان "رضایت" و "غرور". میان "ترس" و "امید". یک چیز بینابینِ خوبی ست. کلن.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 13:22 توسط lined
|
"وقتی واژه ی جدیدی وارد زبان می شود، تولدش را جشن می گیریم، اما ظاهراً برای مرگشان هیچ مجلس ختمی برگزار نمی شود.
"*
هی! فکرش را بکن که برای از دست دادنِ تقدسِ چه کلماتی باید سیاه می پوشیدیم. مرگِ چه حس های نابی را سوگواری می کردیم و داغِ به تاریخ پیوستنِ چه ارزش ها و آرزوهایی کمرمان را خم می کرد... نه. نمی خواهد توجیهش کنی. خودت هم خوب می دانی؛ ما هیچ وقت، حتی، "بازمانده" هم نبودیم.
*نکته های ویرایش-علی صلح جو-نشر مرکز/صفحه۵۸
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:9 توسط lined
|
خدا را بگو که یک مشت پاییز انداخته توی دامنمان و هیچ یادمان نداده که خب، حالا با
سبزهامان چه باید بکنیم میان این همه نارنجیِ فضا؟
گوش کن صداش چه قشنگه.../ این گوشه تا اون گوشه-مجموعه تصنيفهاي ايراني براي كودكان-موسسه فرهنگي-هنري ماهور
و همه ی پاییزهای طلایی فریبرز لاچینی
و این -که لبریزتان می کند از نوستالوژی و خوشی: پاییز آمد...
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:23 توسط lined
|