یکبار نشد که از پنج دقیقه بیشتر باهم حرف بزنیم و اشک من درنیاید. نه که نشسته باشم به دقیقه شماری و این ها، نه؛ که نیازی نیست. که همیشه بعد از جمله ی چندم یادم می آید که تو هنوز زبان مرا نمی دانی. یا من زبان تو را. که باز اشتباه کردم که نشستم به بحث با تو. احساس هم-دردی و هم-فهمی کردم با تو. که چه بد که کینه ای نیستم و یادم نمی ماند که تازه از گریه های آرام و بی صدام، -که تو هیچ وقت نمی فهمی شان- فارغ شده ام. که چه بد که از داشتنِ یک "تو"ی معمولی محرومم. یک تو، که به خدا انتظارم هم زیاد نیست ها، یک تو، که حتی اگر دوستم ندارد، زبان تندی هم نداشته باشد. حتی اگر کوچکم و سبک، زود عصبانی نشود. که حتی اگر با من نیست، بر من هم نباشد. فقط باشد. معمولی. دعوایم کند. سرم داد بزند. به حسابم نیاورد، اما تحقیرم نکند. که من می شکنم آن وقت...
اعتراف می کنم که برایم به دو زمان تقسیم شده ای؛ قبل از آن اشتباه بزرگ و بعد از آن. که بعد از آن هروقت خواستم راحت باشم با تو، حسی تلخ در کمترین زمان ممکن، مرا به یاد آن روزگار می اندازد. به یادِ تو ی آن روزها، به یاد خودم. خودمان... آن وقت -ناخودآگاه و ناخواسته- سرد می شوم و فرار می کنم از تو و هرچه ابراز محبت مصنوعی است. فرار می کنم از دوست داشتنت... و عجیب می دانی برایم چیست؟ این که بعد از آن اشتباه، حداقلی که از تو انتظار می رفت، تلاشی بود برای جبران آن گناه. برای این که هوایم/هوایمان را داشته باشی و نگذاری که دلی بشکند از من/ما. نگذاری که دوباره اشتباهی ـ هرچند کوچک ترـ من/ما را به یاد گذشته ها بیندازد و اندوه و انزجارم/مان را صدچندان کند. دوباره خطایی، نگذارد که فراموش کنم/یم آن گذشته ی تلخ را. نگذارد که بسازی/یم "تو"ی بی نظیری را که عاشقش هستم/یم. اما حیف...
کاش نداشتمت. نه که حالا دوستت نداشته باشم و قَدرت را ندانم ها، به خدا نه. که آنقدر دوستت دارم، آنقدر احترام "ویژه"ای برایت قائلم که هربار که ناخواسته بی حرمتی می کنم و می رنجانمت، تا وقتی هی نیایم و نگویم ببخشید، هی بی خودی نپلکم دور و برت و الکی شلوغش نکنم، آرام نمی گیرم. که حتی تا روزها که گاه و بیگاه یاد فلان حرف یا حرکت بی جایم می افتم، شرمگین شوم و از خدا بخواهم که کاری کند که ببخشی ام. که فراموشت شود. و حسودی ام شود به تو. که هربار که می رنجانی ام، از لابلای هق هق گریه هام، صدای خروپفت را می شنوم که به خواب رفته ای. که آسوده ای و هیچ عین خیالت نیست. که هربار که من پُرم از غصه و میلم به هیچ نمی رود، تو مثل همیشه ای؛ پر انرژی و پر اشتها و پر انگیزه. انگار نه انگار که دلی شکسته شده و اشکی ریخته.
حسادت برانگیزی. خوبی تو. بهشت، همه ی بهشت مال توست. فقط حق بده به من که بیزار باشم از تو و بهشتت. که سهمِ جهنمی ام را ترجیح دهم. بگذار به حساب جهل و گستاخی و بی لیاقتی ام. اما تو خوبی. تو خود خدایی. خدایی که تنهاست. خدایی که هیچ کس باورش ندارد. خدایی که تنها در توهمِ محبوبیت است و جز جمعیت اندکی که دورش را گرفته اند، مابقی را کم عقل و حقیر می پندارد و برایشان افسوس می خورد. تو باش و خداییت را بکن. عرش کبریاییت ارزانی خودت. فقط همان طور که من تو را به خودت وا می گذارم، تو هم مرا به کم فهمی و بی ادبی ام وا بگذار. از دور برایم سر تکان بده و آه بکش. اما همکلامم نشو. که من از اعماقِ کوتاهی ام، تو را در قامتِ کلماتم نمی بینم...
بعدنوشت: ادبیاتِ این نوشته، حتی تخاطبش، آنچه باید نیست، چون نویسنده آنکه باید باشد نیست. چون کاسه ی صبرش که مدام پر و خالی می شود، این بار لبریز شد و هچ نیرویی- حتی خویشتن داری و طمانینه ی همیشگی اش- نتوانست ترتیب اثر دهد. این نوشته، ریسک بزرگی است. استثناست و نه خود نویسنده و نه مخاطب، اشخاص حقیقیِ عالم واقع نیستند. در هر صورت، از آن جایی که چارچوب این پست،-همان گونه که بر سردرش نوشته شده- شخصی است، بدیهی ست که هرگونه قضاوت و نظری از تحمل این متن خارج است.
سرش را آورد جلوتر. کنار دسته ی عینکم پشت گوشهام. بعد تقریبن توی گوشم گریه کرد: خوب نیستم. می فهمی که؟ این را که گفت، انگار یکهو یادش آمده باشد که جایی با کسی قرار مهمی دارد، بلند شد و رفت. به گمانم وقتی دستگیره ی در را می چرخاند، هیچ یادش نمی آمد که لحظه ای پیش، در آغوش کسی، از شدت گریه سکسکه اش گرفته بود. در را پشت سرش بست و حتمن زیرلب- طوری که خودش هم نشنود- گفته بود: جایی با کسی. قرار مهمی باید باشد. بعد، همانطور که توی دستهایش ها می کرد، یعنی شاید زودتر یا دیرتر، گمش کردم.
می زد رکاب
در کوچه ای دوچرخه سواری که سر نداشت
مرغی، در باد می پرید، ولی بال و پر نداشت
طفلی
از نسلِ شیر خشک
خون می مکید
از مرگِ مادرش
طفلک خبر نداشت
مردی نماز وحشت می خواند
در حال سجده ماند و سر از خاک برنداشت
توپ و مسلسل و تانک
دیگر اثر نداشت...
عمران صلاحی
به اندازه ی حظِ یک چرت یک روزه -یا کمتر، سی سال -یا بیشتر خواب بوده ایم. دور بوده ایم. نبوده ایم. حالا به زور دستمان را می کشند که بیا و این حقیقت زننده ی بدموقع را باور کن. که هرچه زندگی کرده ای تا به حال دروغ بوده. خواب بوده. نبوده. و این، این حس لعنتی فریب خوردگی... بعد بی هویت تر و شکننده تر از همیشه با نگاه های خالی و منجمد راه می افتیم و مدام به هم نگاه می کنیم و عادی نمی شویم. از ترس دوباره ی یک خواب و توهم و دروغ، پلک بر هم نمی گذاریم. ترس و تنهایی مان را می شمریم که با هر شمارشِ تازه هیچ- کم نمی شوند. بعد، که درد تا مغز استخوانمان را لرزاند، از خدا طلب مرگ می کنیم. هووم... اصحاب کهف را که یادت هست؟
---------------------------
پ.ن۱: این تغییر خط کشی ها و جایگاه های سیاسی، این دوست های قدیم و دشمنان جدید، این شکنجه های مصلحتی و اعترافات اجباری، این قربانی ها... این بازی های کثیف، این روزها مدام مرا به یاد تلخیِ حقیقیِ ارواح گویا می اندازد.
پ.ن۲: بخوانید این را که معجزه ی هزاره ی سوم به یقین، خود نگارنده است و لاغیر!
|تب نوشت|