تبليغاتX
خط خطی

باید اعتراف کنم که همین طور بود. هر شب، قبل از اینکه بخوابد، به خودش قول می داد که از این به بعد بیشتر استراحت کند. همه چیز را به خستگی و کم خوابی ربط می داد. صبح های زود که خودش را در نقاط بی ربط و فراموش شده ی خانه پیدا می کرد، بدون کوچکترین ترس و تعجبی، در جستجوی اتفاق های جدیدی که در شب قبل رخ داده بود، همه ی اندامش را زیر و رو می کرد. همان طور که لباس هایش را از تن درمی آورد، حدس می زد این بار چه بلایی بر سر دنده های سینه یا پره های بینی اش آمده است. مدتی بود که برخلاف روزهای اول، ساعت ها اشک نمی ریخت و از خدا به خاطر دروغ های کوچکی که در گذشته گفته بود، یا به خاطر دستبردهایی که در کودکی به کیف پدرش زده بود، طلب آمرزش نمی کرد. بیهوده انواع کرِم ها و پودرها را روی قسمت های تغییر شکل یافته نمی مالید و در نوبت های مختلف شبانه روز، وردهای نامفهومی را زمزمه نمی کرد. تازگی ها با دیدن توده های گرد و نرم چربی بر روی ران ها یا موهای سرش که مثل یک سیم ظرفشوییِ بزرگ صورتی رنگ در هم فرو رفته بود، تنها هیجان زده می شد و درحالی که بی صدا می خندید، روی پارکت های غبار گرفته غلت می خورد. مثلن آن روز اولین چیزی که احساس کرد، درازیِ نامانوس دست هایش بود. بعد به ترتیب متوجه اتفاقات دیگر شد: دندان هایش خواب رفته بود، هلال غضروفی گوشهایش را برآمدگی های نارنجی رنگ کوچکی پوشانده بود، هیچ اثری از خطوط عجیب حک شده بر پیشانی اش دیده نمی شد و درعوض بر روی انگشت های نامنظم پاهایش، به جای ناخن، مو روییده بود. هیجان و شادی اش لحظه ای به اوج خود رسید که دریافت، رگ های سبزرنگ زیر پوست شکمش هر ۲۴ثانیه یکبار به حرکت درمی آیند و به شکل طرح های عجیب و غریبی-شبیه به حروف الفبای زبان پهلوی- ظاهر می شوند، در طی 12 ثانیه ی دوم به تدریج کمرنگ می شوند و این اتفاق به تناوب تکرار می شود. بعد از اینکه مطمئن شد بقیه ی اعضای بدنش دست نخورده و سالم اند، شلوارش را پوشید، روی صندلی ننویی اش نشست و  زیرلب گفت: "می دانم. به خاطر خستگی بیش از حد است. باید استراحت کنم." بعد همان طور که سرش را خم کرده بود تا نمایش هیجان انگیز رگ ها را تماشا کند، به خواب رفت.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 18:21 توسط lined |

اورسولا در همان حال که خوزه آرکادیو را آماده ی رفتن به مدرسه می کرد، این افکار از ذهنش می گذشت. از خود می پرسید: "آیا بهتر نبود که برود و در گور خود بخوابد و اجازه دهد رویش خاک بریزند؟"

بدون ترس و وحشت، از خداوند می پرسید که مگر انسان ها از آهن ساخته شده اند که آن همه رنج و عذاب و فلاکت را برایشان می فرستد و از آن ها می خواهد که تحمل کنند؟ این پرسش های مداوم، او را بیشتر گیج می کرد و دلش می خواست دشنام بدهد و لحظه ای قیام کند، همان لحظه ای که بارها آرزویش را کرده ولی هربار به تعویق انداخته بود. سرانجام همین کار را هم کرد و برای نخستین بار، بر حالت تسلیم خود غلبه کرد، با خیال راحت، همه چیز را به کثافت کشید و کوهی عظیم از دشنام های حبس شده در درونش در مدتی بیشتر از یک قرن را بیرون ریخت. لحظاتی بعد فریاد زد:

-ای کثافت!

آمارانتا که لباس ها را در صندوق می گذاشت، به تصور اینکه عقرب او را نیش زده است، هراسان پرسید:

-کجاست؟

اورسولا گفت:

-چه؟

آمارانتا گفت:

-جانور.

اورسولا با انگشت به قلب خود اشاره کرد و گفت:

اینجا!

 

صد سال تنهایی- گابریل گارسیا مارکز- برگردان: کیومرث پارسای- نشر آریابان- ص ۳۵۲

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 1:47 توسط lined |

خب. گاهی یک خط فاصله لازم است. یک خط تیره ی نازک و کمرنگ که می نشیند میان گیجی ها و پراکندگی ها. می نشیند درست وسط شلوغی ها و سکوت می کند. همانقدر نازک و کمرنگ فاصله می اندازد بین دیروز و فردا. بین حالا و - حالا. حتی اگر میان دست و پا له شد و گم شد و فراموش، مهم نیست. مهم این است که هست. باید باشد. ما به این مکثِ نحیف نیاز داریم.

-برای ترسیم این موجود کوچک، بروید تهران انار ندارد را ببینید، شهر خاموش را بشنوید، درخت زیبای من را بخوانید و این بار به جای نادری و گرامافونِ همیشه، کافه تمدن را انتخاب کنید.

-قبل از من، ناتور هم از یک نفس عمیق گفته بود. شما هم بگویید از اکیدن توصیه می شودهایتان.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:59 توسط lined |

لعنتی! بس است دیگر. بی خودی به پر و پای این و آن نپیچ و ادا درنیاور. دست تو نیست، حقه ات نمی گیرد. هرچقدر هم که به روی خودت نیاوری و فیلم بازی کنی، فایده ای ندارد. باید باورت شود؛ این تابستان، تاب-سِتان است.

-------

این را بشنوید.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 2:12 توسط lined |

بالاخره تو هم مادربزگ مهربانی می شوی که طولانیِ شب های زمستان را خیره می شود به نقطه ای و از گذشته ها می گوید. از روزهایی که جوان بود و با مشت های سر به هوا ساعت ها در خیابان ها می دوید و فریاد می زد. دست هایش می لرزید و حتی در تاریکی و امنیتِ جیب ها آرام نمی گرفت. در زیر پتوی نمدیِ تابستانه ی شب ها آرام نمی گرفت. در آغوشِ گرمِ دور و نزدیکِ این و آن آرام نمی گرفت. آرام نمی گرفت. پاهایش را مچاله می کرد و تکیه می داد به زاویه ی همیشگی اتاق. اشک می ریخت و دیوانه می شد. حسرت می خورد و آه می کشید. سکوت می کرد و زمان را می فهمید: آهسته آهسته عادتش می شد. پیر و فرسوده و بی دغدغه، روزمرگی می کرد و می کوشید عین خیالش نباشد؛ به تماشای تئاتر می رفت. روی صندلیِ لهستانیِ کافه های دودآلود می نشست. شعر می گفت. کتاب های بی ربط و حجیم به دست می گرفت. عاشق می شد. ازدواج می کرد. به سفر می رفت. از تازه ترین فیلم ها و آلبوم ها و کتاب ها می پرسید. خاطرات روزانه اش را می نوشت. عینک نزدیک بینش را به چشم می زد و دکمه های افتاده را می دوخت. با دوست های قدیمی اش به پارک می رفت و به متناوبِ حرکتِ تاب ها خیره می شد. خود را با ریزه کاری های خانه-داری سرگرم می کرد و شب های دیر، خیلی دیر، منتظر می شد تا آوازهای قدیمیِ مردی آکاردئون در دست، او را به گذشته ها برد. به گذشته های هرگز فراموش نشده. به گذشته ای که درش جوان بود و حتی با تردید ها و گم کردگی های هرروزه اش، هیچ- نمی ترسید. برخلافِ حالای مسن، از تیک تاک ساعت و زنگ در و اخبار، به هراس نمی افتاد. از تکرار، واهمه نداشت. از شنیدن نام آدم ها و خیابان های آشنا، عرق سردی بر پوستِ چروک خورده اش نمی نشست و قلبش، این قلبِ مالامال از رازها و دردها، در هیچ کدام از این شب های دیر، خیلی دیر، از کار نمی افتاد.

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:42 توسط lined |

به سوگِ تو سبزْپوشم.                                                                                                       برای جوان-مرگیِ تدریجی ات هیچ کس فاتحه نخواند و پیکرت بر سرِ دست ها نرفت.  تنها تاریخ، به قضاوتِ مرگ تو خواهد نشست.  باشد که روزی -هرچند دور و دیر- از نو، سربرآوری و این بار به نامِ کوچکت بخوانند؛  ایرانِ آزاد.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 1:58 توسط lined |

بعد از روزها و هفته ها و ماه ها بازمی گردم. دست هایم خالی و شرمگین و منزوی اند. با این همه، -اگرچه این روزها دیر است برای اندوه و خشم و بهت، اگرچه هر چه می گذرد، آن عجیب های هفته های پیش، خودآگاه یا نه، عادی و کمرنگ می شوند، و اگرچه من، کوچکتر و بی طاقت تر از همیشه ام برای تحلیل و واکاوی- می نویسم از این ها که می گذرد. تا ماه ها و سال های بعد که از میانِ روزمرگی ها نگاهم به این جا افتاد، حتی شده برای لحظه ای کوتاه، توقف کنم و تامل و تلخی. همین که از عادیِ زننده ی پیشِ رو، هرچند ناچیز و گذرا- کم کنم، کافیست.

در هفته های گذشته هم -البته، نوشته ام. قبل و بعد از بیست و دو خرداد. از روزهای غریبی که هیچ، قبل از آن خردادِ سبز و این تیرِ سیاه، قابل تصور نبود‌؛

۸۸/۳/۱۹ ¤ برای همه -خاصه کسانی که در این روزهای مشوش، تنها بی مهری شان نصیب من شد

۸۸/۳/۳۱ ¤ برای پدر و برادرانم، که دورند از این همه 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 1:51 توسط lined |