تبليغاتX
خط خطی
کمد. گاهی توی رنگی های لباس هایم گم می شوم و خوشی هام بند نمی آید. نمی دانی چه عشقی پیچیده است توی این همه آبی و نارنجی و سبز و قرمزِ طرح دار. توی راه راه ها و چهارخانه های تو در تو. توی انتخاب این روسری یا آن شال. این کفش با این کیف که بزرگ است و مشکی، یا با آن یکی که کوچکتر است و به بنفشِ شالم هم می آید. همه ی شادی های کوچکم توی بته جقه ها و گل های پارچه ایِ توی کمد و روی جالباسی ها جاخوش کرده است. مانتوها و پالتوها و شال ها و روسری ها و یک عالمه ی دیگر که با من می آیند و می روند و می نشینند و گاه روی سرم جا به جا می شوند. یا کیف ها و کفش هایی که بارها پر و خالی شده اند و همه از دلخوشی های کوچکم اند.

مداد رنگی ها. گاهی میانِ آن همه چوبیِ کوتاه و بلند خوابم می برد و دست آخر از شلوغیِ رنگ های روی کاغذ بیدار می شوم. هیچ سیر نمی شوم از هجوم این همه رنگ. هیچ سیر نمی شوم از مدادهایم. از روان نویس ها و خودکارها و انگشت هایی که روی کاغذ چرخ می خورند و چرخ می خورند و هیچ سرم گیج نمی رود. توی دفترچه های خط دار سیمی. لابلای جزوه های ناقص و خواب آلود. توی سفیدی های بین خطوط کتاب ها. مجله ها. روزنامه ها. توی سررسید و دفترچه تلفن. توی کاغذ های رنگیِ روی در یخچال. یا -یواشکی- : وسط جزوه های مامان. من که باشم، ردپای این رنگ ها همه جا ممکن است غافلگیرت کند.

کتابخانه. که فقط کتاب-خانه نیست. که گاهی- خانه ی خاطره ها و شادی ها و اندیشه های کوچکم است. خانه ی دوستان شفیقی که از زبان ها و زمان ها و مکان های مختلف، آرام و بی صدا نشسته اند کنار هم. بدون هیچ خصومت فکری یا دعوای فلسفی. از مارکز و سلین و سلینجر  گرفته تا جومپا لاهیری و ساراماگو و ایشی گورو. از شریعتی و آوینی و سروش تا بیژن نجدی و ابوتراب خسروی و مودب پور -حتی. طبقه ی چهارم، طبقه ی موسیقی است. با آن ضبط چاق نقره ای و سی دی ها و کاست های گوناگون. از حسین علیزاده و همایون و سالار عقیلی تا اصفهانی و نامجو و محسن چاووشی. حتی گاه نوش آفرین و بلک کتس و شادمهر. این خانه، خانه ی لحظه ها و خاطره های پراکنده است. خانه ی امن من.

میز توالت. گاهی آینه بازی را ترجیح می دهم. دیالوگ ها و مخاطب های فرضی. مهمانی ها و موقعیت های خیالی. عطر هایم. که هرکدام ویژگی خاص خودشان را دارند. عطر صورتی مخصوص مهمانی ها و دیدار های خاص. و عطر سبز، روزانه و دانشگاه و خیابان و خانه. طبقه ی دوم، محل تجمع سنجاق ها و کلیپس ها و رژها و مدادها و کرم های مختلف است. قوطی های پنبه و دستمال کاغدی و لنز و عینک. انگشترها و دستبندها و ساعت های مچی. برس و بابلیس و اپی لیدی و خرت و پرت های کوچکی که بعضی هاشان را به یاد نمی آورم اصلن. هاه... روی صندلی کوچکش هم همیشه سجاده ام تاخورده و گوشه ی چادر گلدارم از آن بیرون زده است. به گمانم کارکرد این صندلی فقط همین بوده است. از اول. 

درس. آن کشوها هم بین کتاب های درسی ام تقسیم شده است. گاهی پر و گاهی خالی. کتاب های قطور با جلدهای چرمی. کتاب های نازک کمک درسی. درس های اختصاصی. درس های عمومی. جزوه های نامرتب و دست خط های کج و معوج. جزوه های پاکنویس شده و تمیز. دفترها. کاغذها. خودکارها و ماژیک های مبادا. سی دی های درج و لغت نامه و متفرقه. دیکشنری و ماشین حساب. کارت ملی و دانشجویی و سلف و کتابخانه. ام پی تری پلیر و فلش و هدفون و چیزهای بی ربط دیگری که گفتن ندارد. حالا که اول ترم است و از نمره های داغِ  ترمِ قبلْ شادم، هیچ حوصله ی جدی گرفتن محتویات این کشوها را ندارم. تا اطلاع ثانوی.

میز کامپیوتر. گاهی ساعت ها می نشینم اینجا. می نویسم. می خوانم. می بینم. گوش می دهم. حرف می زنم. زندگی می کنم... گشت و گذار مجازی و عکس و فیلم و موسیقی. چراغ مطالعه و کاغذهایی که گاه آدرس یک سایت یا وبلاگ رویشان نوشته می شود. دی وی دی ها و سی دی های متفرقه؛ -در حال حاضر- : لاست. بنجامین باتن و میلیونر زاغه نشین. آموزش فتوشاپ و سلکشن 2007. عکس های کیش و مشهد و سی دی های بی نام و نشان دیگری که بی خودی شلوغ شده اند روی میز. اینجاست. دقیقن همین جاست که گاهی خواندن یک وبلاگ به روز شده -مثل بادبادک- یا درد دل کردن با یک دوست -مثل فاطمه- یا دل تنگ شدن برای یک خواهر -مثل مرجان- یا هزار اتفاق دوست داشتنی دیگر، هیجان زده ام می کند و به گمانم، رفته رفته خوب می شوم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 18:23 توسط lined |

رک و روراست بگویم. هیچ بلد نیستیم زندگی کنیم. شده ایم حسرت مجسم. ناشکر و حسود و تنگ نظر. بی وقفه غر می زنیم و غرق می شویم در توهمِ جای دیگری بودن. کم کم کلماتی مثل "لذت" و "رضایت" فقط خوش آهنگ و دور و مجازی به نظر می رسند. دایره ی روابطمان تنگ تر و خشک تر می شود و دست آخر، کز می کنیم یک گوشه و بی هیچ حسِ خوشایندی، زنده به گور می شویم.

پ.ن: توی این رخوتی که به روزهایم چنگ می زند، بوی نا گرفته ام. رک و روراست بگویم: خوب نیستم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 1:24 توسط lined |

مدام، این موّاجِ آبیِ سرکش، پابه پای وحشتِ چشم هام، جزر و مد می شود. روی کبودیِ سنگ ها ایستاده ام و دلم تنگ-تر از همیشه است. بی که کسی دانه های یخیِ روی گونه هام را ببیند و نگاه دلسوز و کنجکاوش آزارم دهد.   هاه... این مدامِ تلخِ سردِ همیشه سهم من.

-نیمه ی بهمن ۸۷. جنوب.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:5 توسط lined |

دوباره نگاهم روی سبزِ روسری ش می ماند و پخش می شود روی سرش. روی بلندِ درهم تنیده یِ خرمایی هاش و او، هیچ، حواسش نیست: می دود و باد موهاش را می دزدد و سبز و خرمایی های نگاهم، تکان تکان توی باد گم می شود.                                           

|از میانِ|

 

- - - - - - - - - - - - -

چه خوب گفت نفیسه از لذتِ دیده شدن. و چه چسبید خواندنش!

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 17:44 توسط lined |

توی خیابان ۱۲ فروردین. آنجاست. بعد از بساط آن خانم ادعیه فروش. کتابفروشی یاشار را می گویم. عشق کتاب و دفترک ها به کنار، سمت چپ فروشگاه به حتم- چیز دیگری است. ورِ موسیقی. با آن پیرمرد پشت پیشخوان که زیادی تند و باهوش و دوست داشتنی است. با آن کیف کوچکی که کج انداخته و تو را به یاد پستچی مهربانی می اندازد که دیرش شده و باید خیلی زود سوار موتورش شود و نامه های دیرکرده را به مقصد برساند. با شتاب حرف می زند و به صبر، سی دی ها را برایت معرفی می کند. از موسیقی اصیل می گوید. از موسیقی یونانی و روسی و ایتالیایی. سیر نمی شوی. از خاطرات کتاب های چاپ شده. "این آقا رئیس انتشارات است." دنیای نو؟ می گوید مثلن. می گویی انتخاب های خوبی دارید آقا. لبخند می زند و تند و تند چیزهایی می گوید و تو لابلای آنها می شنوی: -نه. من مسافر کشی هستم که مسافران خوبی دارم!

حالت خوب است. خیلی خوب. موقع خداحافظی که از این سر فروشگاه دست تکان می دهی، دست به سینه خم می شود و انگار که: -خداحافظ.   دلت را جا می گذاری آنجا. دیگر عاشق شده ای. دست خودت که نبود. بود؟

 

 |از میانِ|

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 15:23 توسط lined |