من دختر زمستانم. اردیبهشت هم همین نزدیکی هاست. حکمن یک جایی زیر این همه برف، مثلن- به خواب رفته است. یا توی گیجیِ این آسمان که نه سفید است و نه بی رنگ، دارد بازی در می آورد. اردیبهشت همه اش بهانه است. این را امروز صبح فهمیدم. وقتی نگاهم از پنجره آویزان شده بود توی آن همه برف و از سرما بود یا چه، که چشمانم خیس شد. از سرما بود یا حسرت آن بیرون و خلاصی از این روزهام. از سرما بود یا دل-تنگی م. یا چه.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 13:5 توسط lined
|
این روزها طور دیگری اند. ولع بیشتری دارند انگار. حوصله و خوبی و آینده نگری و شعور تو را می مکند و در عوض اشتهای تو زیاد می شود هی. دیگر یک جا بند نمی شوی. دستهایت را می گذاری زیر چانه ات و همانطور که تکیه داده ای به لبه ی تخت، هی توی فکرهای مزخرف تمام نشدنی ات فرو می روی و این، خودمانیم، اعتیادآور است. یا مثلن به طور بی سابقه ای می نشینی پای بینهایت های پوچ اینترنتی و این ۳۶۰، البته- کمترین ضررش این است که به ولعِ ورِ خاله زنکِ ذهنت دامن می زند. یا که باور کن حتی اگر ولت کنند حاضری بنشینی پای همه ی فیلم های توی آن کمد که قبلن دست کم یک بار دیده ایشان. یا بدتر از آن؛ پای این روزهای تلویزیون که به مراتب مهوع تر است از قبل. یا حتی یکهو تصمیم می گیری که یک کار بی ربط انجام دهی. مثلن بی خودی عکس های آلبوم کوچکی هایت را از نو بچینی. یا به طور ناگهانی شروع کنی به خواندن دوباره ی کافکا در کرانه- این وسط. زمان های طولانیِ میخ کوب شدن جلوی آینه و پرو کردن همه ی لباس های مهمانی. یا چه می دانم، از این کارها که این روزها زیاد می زند به سرت. آپدیت کردن هرروزه ی لیست کارها و خریدهایی که داری- مثلن. عجیب و کم حوصله و سر به هوا و یک طور دیگری می شوی این روزها. اما با این همه، با این همه که سعی می کنی، هیچ از عذاب وجدانت کم نمی شود... آخ. این روزهای قبل امتحان.
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 23:23 توسط lined
|
- (با لحن تاسف بار) اخیرن داری توی نوشته هات فحش می دی. فک می کنی سبک جالبیه. (مکث) واقعن آدم وختی می تونه فردوسی باشه، چرا بره ایرج میرزا شه؟
- (سکوت) اما هر دوشون لازمن!
- آره خب. شیطان هم لازمه...
- (!)
|سیر نزولی|
+
نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 9:51 توسط lined
|