عصر باشد بهتر است. باران همه ی شیشه را خیس کرده باشد و صدای یکی در میانِ برف پاک کن قطع نشود. تو باشی و منتظر من، که دانه دانه موهام خیس می شوند تا برسم به تو...
|آرزوهای مَثلنی ام|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 20:4 توسط lined
|
اولین دانه ها که روی چرمیِ سرشانه های کتت محو می شوند، سرم داغ می شود و انگشتهام توی جیب هام می لرزند. حکمن سردشان است که اینطور سرخ شده اند. سرت را بالا گرفته ای و چشمهایت را بسته ای و از این همه دانه های سرما که روی داغی گونه هات آب می شوند، لذت می بری و لبخند می زنی و من اصلن هستم برای چه. این جاده ی محصور کاج که تمام نمی شود و هیچ انگار به جایی هم نمی رسد و این آسمان و این تو و این لبخندِ چشمهای بسته ات هم که داغ می شود توی سَرم مدام. نمی دانم چند سال و چند دقیقه است که راه می رویم و تو هنوز چشمهایت خوابند و من انگشتهام سرخ. به سرم می زند که در یکی از همین قدم ها جا بمانم و تو چه می فهمی اصلن. هیچ. به سرم می زند و بعد از چند سال و چند دقیقه می ایستم و تا زانو لابد فرو می روم توی سرخی انگشتهام. تو همین طور می روی و هیچ. برف که می بارد، گُر می گیرم.
|از میانِ|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:32 توسط lined
|