تبليغاتX
خط خطی
هر شب، همه ی ترس هایم را می ریزم توی جیب هام و هر شب، دو سه تایشان را افطار می کنم و هر شب اما، جیب هایم سبک نمی شوند و چشم هایم هِی خیس می شود و به روی خودم نمی آورم هر شب. تب و لرز دارم هر شب. این دست ها و قهوه ایِ چشم هام که می لرزند هر شب. هرشب دعا می خوانم و خدایم را محکم تر از هر شب چسبیده ام و هِی که بازوهام شل تر می شوند هر شب، آرامْ آرامْ توی آغوش گرمش به خواب می روم و مگر همین برای این هر شبم کافی نیست؟ پس چرا جیب هایم تمام نمی شوند؟!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 1:15 توسط lined |

ما بلد نیستیم از خدا
استفاده کنیم
مثلاً
گلدانش را آب بدهیم
موهاش را نوازش کنیم
لب هاش را ببوسیم
دستش را بگیریم در خیابان
نازش کنیم شب ها
تا آرام بگیرد

برای دوزار
خرجش می کنیم
قهر می کند
می رود


*عباس معروفی

|زمزمه هایم|

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 19:12 توسط lined |

نگاهت را از بالای پشت بام انداخته ای روی موهای آویزانم که چه؟ موهایم را از پشت، انداخته ام روی زمین و کشان کشان به اسیری می برم شاید؟ دندان هایت را از زیر خنده های کوچکت می شود دید زد که نکند تیزشان کرده ای که اینطور برق می زنند؟ می خواهی بیایی پایین انگار؟ صدای دویدنت را از پشت این دیوارهای کاهگلی هم می شنود شنید که سر می بری مگر، توی پله ها؟ چه خبرت است؟ نکند این سایه ی توست که افتاده است پشت سرم؟ نزدیکم شده ای انگار؟ دستهایت را از کبریتیِ توی جیب هایت بیرون می آوری که به آغوش بگیری یا چنگ بزنی یا؟

نمی دانم. به گمانم درست همین جا بود که جا ماندم. از خودم و تو و سایه ها ی کشیده ای که انداخته بودیم روی زمین. از پشت سر.

بگو ببینم. تو نمی دانی آخر این قصه چه می شود؟!

|خواب هایم؟|

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 11:36 توسط lined |

گوشهایم را می گیرم و چشمهایم را می بندم و گریه هایم را سر می دهم روی گونه هام.         گوشهایم را می گیرم و چشمهایم را می بندم و گریه هایم را سر می دهم روی گونه هام.        گوشهایم را می گیرم و چشمهایم را می بندم و گریه هایم را سر می دهم روی گونه هام.        گوشهایم را می گیرم و چشمهایم را می بندم و گریه هایم را سر می دهم روی گونه هام.        گوشهایم را می گیرم و چشمهایم را می بندم و گریه هایم را سر می دهم روی گونه هام.

بی وقفه. یکریز. بدون اینکه فرصتی به تو و نگرانیهای لرزان توی نگاهت و صدات و باریکیِ انگشتهات بدهم. بدون اینکه از پشت این همه آب که توی چشمهام می جوشند و صدای قل قلشان حتمن اذیتم می کرده که گوشهایم را گرفته ام، ببینمت و حتمن صورتت موج می شود و مات می شود و خوب نمی بینمت. بدون اینکه باشی اصلن. ازنو. از اول. بی وقفه و یکریز...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 12:38 توسط lined |