تبليغاتX
خط خطی
بیشتر شبیه ظهر است تا صبح. این را از این همه زرد راه راهی که از توی پرده رد شده و پهن شده کف اتاق، می شود فهمید. گلودردم را فراموش می کنم و موهای سر به هوایم را به خیال خودم مرتب می کنم روی شانه هام. هنوز گیج و منگ خوابم. روی لبه ی تخت نشسته ام و به این فکر می کنم که چقدر همه ی انگشتانم خوابشان می آید. خمیازه می کشم. از جایم بلند می شوم و همین طور قوز کرده می روم که صورتم را آب بزنم. چقدر دوست دارم کسی خانه نباشد. آن وقت خیالم راحت می شود که هیچ کس مرا نمی بیند. هیچ کس غرغر هایش را توی اتاقم راه نمی اندازد که هی! چه دختر تنبلی! آن وقت می توانم بروم توی هال و با یک لیوان چای و یک دانه مارس، بنشینم جلوی تلویزیون و ادامه ی "before sunset" را ببینم. دکمه ی چای ساز را فشار می دهم و می آیم توی اتاق. فراموش می کنم که هنوز خوابم می آید. می نشینم پای کامپیوتر و این ۳۶۰ لعنتی. جعبه های لنز و کاغذپاره های نشریه و دی وی دی های lost را از روی میز کامپیوتر جمع می کنم و گوشه ی ذهنم به این فکر می کند که چقدر کار انجام نشده دارم. می روم آشپزخانه و با یک لیوان چای و یک قرص سرماخوردگی بر می گردم. مانتو و شالم را از روی دسته ی صندلی بر می دارم و آویزان می کنم روی چوب لباسی. ضبط را روشن می کنم و "آن و آن" همه ی اتاق را پر می کند. دفترم را بر می دارم و توی اولین صفحه ی سفیدش فراموش می کنم که حالم از خودم به هم می خورد و خدا خدا می کنم که این حال و روزم موقتی باشد. دفتر را می بندم و لیوان خالی چای هنوز توی دستم است. چقدر باید جلوی آینه ام را مرتب کنم. چقدر حوصله اش را ندارم. می روم توی هال. می نشینم پای تلویزیون. "آن و آن" هنوز توی اتاقم می پیچد و یادم می رود که دختر بدی  شده ام این روزها... 

|کوچکی هام|

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 13:18 توسط lined |

 

" از اين کوچه ها که می گذرم

ــ اين جنوب شهر ــ ،

ياد تنگی حوصله ی تو می افتم ،

بعد ياد تو می افتم ،

بعد ياد خودم می افتم ،

بعد ياد حوصله ی خودم  ،

بعد ياد کوچه های شما

ــ آن شمال شهر ــ . "

 

پ.ن: با سال ها و سرزمین ها فاصله، هنوز، برادرم ی...

|نوستالوژی|

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:31 توسط lined |

click here plz

 |مازوخیسم|


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 8:36 توسط lined |

حتی هنوز هم وقتی از جلوی آن پسرک جوان و خوش رویی که روبروی جام جم نشسته است و سنتور می زند، رد می شوم، محال است -دست کم- بغضی، اندوهی، خشمی، چیزی، همه ام را زیر و رو نکند. آن قدر، که یادم می رود به نازیِ آهنگ ملایمی که تکه ی کوچکی از پیاده رو را مسخ کرده، دل ببندم...

|کوچکی هام|

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 21:55 توسط lined |

دو تا از آن گیلاس های به هم چسبیده را برمی دارم و می اندازم پشت گوشهام. بعد، بر می گردم تا گوشواره هایم، روی گردنم، تکان تکان بخورند. سرم را می کنم توی دست هام و می میرم از خنده. می میرم. بعد، تو بلند می شوی و می آیی بالای سرم. به گمانم دنبال خنده هام می گردی که انگشتهایت را فرو می کنی لای انگشتهام، روی صورتم. نُچ... فایده ای ندارد. مثلنی زیر لب اخم می کنی. بعد، انگار که فکر تازه ای به سرت زده باشد، -که زده- چشمهایت برق می زند. انگشتهات، لای چروک های پیراهنم، قلقلک می شوند. می میرم از خنده. دستهایم را از روی صورتم بر می دارم و خودم را از هجوم آن همه قلقلک نجات می دهم. تو مست می شوی. تو که کلکت گرفته. چشمهایت را می بندی و دراز می کشی و موازی ام می شوی. دست هایت را می گذاری زیر سرت و می میری از خنده. می میریم.

|چرک نویس|

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:51 توسط lined |