تبليغاتX
خط خطی
به غار می روم و خودم را از قندیل های هزارساله اش می آویزم. حکمن این برایم بهتر است. البته! البته که حواسم هست! زیاد لفتش نمی دهم. لای در را هم کمی باز می گذارم تا تماشای عبور رنگ های متفاوت، سرگرمت کند، من که نیستم. چراغ ها را هم خاموش می کنم. با این همه، اما... فکر می کنی فایده ای هم دارد؟  

|گونه ی کرگدنی ام|

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 14:28 توسط lined |

هووم؟ توی چشمهای توست به گمانم که یکی بساط سه تارش را پهن کرده است. پلک که می زنی، همه ی سیم ها توی هم فرو می روند و نت ها جابه جا می شوند. گوشه ی اتاق، پشت به من ایستاده ای و شانه هات می لرزند و گریه که نمیکنی؟ ببینمت... اما چرا، همه ی نت های جوهری خیس شده اند و این سه تار، آقا، مگر نمی بینی سه تارت را آب برد؟ پلک که میزنی انگار مژه هات لای سیم های به هم چسبیده گیر می کنند و تو فقط اخم می کنی. چه ات شده است مگر که اینطور نگرانی هایم را بغل می کنم و هرچه می کنم، فکرم از آن دو سه تار مژه ی لای سیم ها جلوتر نمی رود؟ پشت به من دستهایت را مشت کرده ای به دیوار و دایره های کوچک و خیس اشکهات، توی لوزی های قالیچه فرو می روند. مرا هم داری کوچک و خیس می کنی ها، حواست هست؟ صدا به صدا نمی رسد، توی چشمهات. پلک که می زنی، صدایم لای سیم های به هم چسبیده گیر می کند و تو اخم هم نمی کنی. شانه هات هم نمی لرزند. تنها دستهایت را می بری توی موهات و حتماً انگشتهات پشت به من بوی خرما گرفته اند. شانه هایم را چسبانده ام به دیوار و از لرزش دیوار است به گمانم که نگرانم می شوی و برمی گردی و نگاهت که توی چشم هام خیس می شود، انگار یکی بساط سه تارش را از نو پهن می کند. می شنوی که؟

 

|چرک نویس|

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 8:22 توسط lined |

تابستان که می شوم، سرم داغ می شود. و گونه هام سرخ. و پشت پلک هام برق می زند و موهام توی روسری گلدار، درست مثل سوزن های شیطان و بازیگوشِ کف پام، به خواب می روند. و همه ی حواسم به خرمایی های روی پیشانیت است که از این همه تابستان، به هم چسبیده اند و خمیازه می کشند. و همه ی حواس تو هِی گیج می شود توی چشم هام و خستگی هام و کلافه می شوی و من از تابستان، بدم می آید.

|-واو-|

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 14:8 توسط lined |

previously on lost...d

|این شب هام|

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 22:23 توسط lined |

کنار در یک جایی مثلن دانشکده بایستد و وقتی می خواهد مرا ـ که می آیم از دور، مثلن ـ برانداز کند، دست راستش را بالای چشمش بگیرد و سیر تماشایم کند و آفتاب چشمش را نزند و بعد، لبخند; یعنی که دلش برایم تنگ شده بود.

|آرزوهای مثلنی ام|

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 22:22 توسط lined |

۱۰۱ راه برای خوشبختی، غلط ننویسیم، دی وی دی Forrest Gump، کافکا در کرانه، دفتر سیمی جلد راه راه، Longman Toffel iBT Test، مردی که گورش گم شد، مکتب های ادبی۱، به تماشای آبهای سپیدِ حسین علیزاده، سفر به انتهای شب، شارژر، واژه نامک، ارواح شهرزاد، جزوه معارف۲، یه دونه از اونایی که رو کیف می زنن، شهروند امروز سه هفته پیش، یادداشت های یک سرباز، مولویه شهرام ناظری، چن تا مدادرنگی و خودکار، کیف پول، سررسید۸۶، خاطرات عزت شاهی، دیوان حافظ، از کوهسار بی فریاد، سی دی گلهای رنگین کمان ۲ (چرا)، تاریخ اساطیر ایران، دفتر سیمی جلد زرد، هدفون، چن تا بروشور و کاتالوگ (با موضوعات مایع لنز، veet و کنسرت شجریان)، صد سال تنهایی، شهروند امروز هفته پیش، چن دسته کاغذ تاخورده، سه راهی، قوطی خالی مدادرنگی، مفلس کیمیافروش، پازل عاشقانه آقای کا، خشم و هیاهو، چن تا کیسه فریزر مستعمل، دی وی دی The Kite Runner و The Red Violon، به اضافه ی چن تا چیز مجهول الهویه، درست، از این جا تا این جای اتاقم را اشغال کرده اند.

...هیچ وخت دختر مامان پسندی نبوده ام!

دو نخطه خط تیره اس|

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 11:42 توسط lined |