" در کاشان زن همسایه ی دست راست از روی پشت بام داد زد:
نَنَه حسنی؟
ننه حسنی جواب داد: چیَه؟
گفت: عمو حوسای چه طونَه؟
گفت: خاک تو سرم کُنن. تمونَه.
گفت: چه طو تَمونَه؟
گفت: دندونش کلوچه. چشاش به طاقَه.
گفت: یه قذه تربت تو حلقش کن.
گفت: می گم تَمونَه.
گفت: نُگو. نُگو. مگه جو دست مُن و تُوَه؟
جُو دست حساین مظلومه. "
روزنامه صوراسرافیل-شماره ۲۷
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 13:40 توسط lined
|
خب. بگو ببینم. تو نمی دانی من ضمیر متصلم را کجا جا گذاشته ام؟
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 15:19 توسط lined
|
چشمهایت شلوغ شده بود. شده بود زیتونی کمرنگ. رنگ چهارخانه های پیراهنت. رنگ بته جقه های کفشهای عروسکی ام. رنگ زیتون های کالی که روی بوم نقاشی ام آب و رنگ می شدند و تو بی واهمه مشت مشت مستشان می شدی. آنوقت چشمهایت را می بستی و با بازیِ دستهات، همه ی حجم هوا را بغل می کردی و من یواشکی توی چشمهایت شلوغ می شدم. توی چشمهای بسته ات. بعد تو همانجا، آرام، خوابت می برد. و من همان روزها توی خوابهایت دیده بودم که همیشه یکنفر ــ انگار که سراسیمه ات کرده باشد ــ می نشست روبروت و تک تک چهارخانه های پیراهنت را می دزدید. یکنفر که دستهایش شبیه من بود. و تو فقط زیرچشمی لبخند می زدی. و ــ بی که خودت بدانی ــ سرخ می شدی. و کور شوم اگر دروغ بگویم...
|چرک نویس|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 15:30 توسط lined
|