امروز را از یاد نخواهم برد. و مرد امروزم را که قدر تمام کوچکیها بزرگ
بود و من از لابلای انگشتان مهربانش، سرزمینها و قلههای وسیعی را دید
میزدم که هنوز فتح نشدهبودند...
امروز روز دیگری بود.

عقاید یک دلقک/ هانریش بل/ ترجمه محمد اسماعیل زاده/ نشر چشمه- صفحه ۱۵۰
عنوان مطالب
انتخاب تیتر برای یک نوشته -آن هم نوشتهای که صرفن یک یادداشت روزانه است و برازندهی هیچ ژانری هم نیست- کار سختیست. لااقل برای من که بعد از آن اشتباه مذکور، دچار نوعی عقدهی اسمگذاری شدهام!
تقریبن نود درصد پستهای این وبلاگ عنوان ندارد. به عبارت دیگر، نویسنده در نود درصد پستهای این وبلاگ، شجاعت و اعتمادبهنفس همیشگیاش را ازدستدادهاست و تنها قامت لرزانِ درحال عبوریست که ناشیانه خودش را لو میدهد.
رسمالخط
البته به اینجاها نمیرسم. در حد همان املا و علائم سجاوندی و ویرایش اولیه باقی ماندهام.
خوشبختانه چندوقت است که بعد از چندبار تلاش ناکام، عادت کردهام به این نیمفاصلهها.-بماند که حتی گاهی تشخیص کجاییاش برایم مشکل میشود-.
رک و روراست اگر باشم، اعتراف میکنم که در اکثر مواقع، خوشخوانبودنِ نثر را -آن هم به شیوهی خودم- به اصولی و درستبودنِ نثر ترجیح میدهم. متاسفانه. با تنوینها میانهی خوبی ندارم و استثنائن از این بابت شرمگین نیستم. از مصوتهای کوتاه زیاد استفادهمیکنم و افراط هم میکنم و گاهی علنن به شعور مخاطب توهین میکنم. خط فاصله را دوست دارم؛ تا حدی که بعضیوقتها از آن استفادهی بیجا و بیمورد میکنم و هیچ به روی خودم نمیآورم.
درواقع اینها از آن نکات ریزیست که هرکس برای خودش دارد. منظورم تشخص و امضا و این چیزها نیستها؛ هنوز آنقدر کاردرست نشدهام. یکجورهایی با اینها به مثابهی همینی هس که هس برخورد میکنم. زیاد هم به چون و چرا و باید و نبایدش فکر نمیکنم. میگذارم خودم باشم. همانقدر غلطغولوط و خرچنگقورباغه و مندرآوردی.
باقی اعترافات باشد برای بعد. تا همینجا هم قید همان تهماندهی اعتمادبهنفسم را زدهام. بااینحال خواستم گفته باشم اینها را؛ محض ثبت در تاریخ.
رفتیم بعد از هفتسال هم را دیدیم و یادمان آمد که چقدر دیر کردهایم. رفتیم نشستیم روی پلهها، تا شد خندیدیم و نقشه کشیدیم برای سیزده آبان. بعد آمدیم زیر باران و دست کشیدیم به نردههای مدرسه. به آنهمه تغییر هفتساله. به خرامانِ زنانگی که قدر آن سالها دویدهبود در رنگ موها، در نازکیِ ابروها.
مدرسه بیشتر از ما پیر شدهبود. از تاب و قرار جوانی افتادهبود. آن برد یونولیتیِ بزرگ که روزگاری جز به بهترین روزنامهدیواریها و نقاشیها و انشاها تن نمیداد، حالا هرجایی شدهبود. و حیاط برای شیطنتهای دخترانه حتی کوچک شدهبود. و مادرِ مدرسه -عجیب بداخلاق بود.
زمان، وحشی تر از همیشه شدهبود. این را همان دیروز که با دستهای باز و پاهای دقیق راهافتادهبودیم روی خطکشیها فهمیدیم؛ زمان، عجله کردهبود و ما قدر هفت سال دیر رسیده بودیم.
۲. ۲۵/خرداد/۸۸- دانشکده ادبیات دانشگاه تهران- ۸صبح
با مچبند سبزم- که آنموقع هنوز سیاه نشده بود- راه افتاده بودم به سمت دانشگاه. به سمت دانشکده. اوضاع بودارتر از همیشه بود. بودارتر از آن سهشنبهی کذایی حتی. این را حالا میگویم. آنموقع هنوز نمیدانستم از دیشب و کوی و باتوم و آتش. هنوز ندیده بودم چهرهی خونمردهی آن دختر را که نشسته بود توی دفتر انجمن. گریههای پسرها را ندیده بودم. آن عکسها... آن عکسها را ندیده بودم از خوابگاه سوخته. از آدمهای سوخته.
همکف اینبار پر شده بود از ترس و اشک و نفرت. از داغ. از آن داغها که قبل از عبور، حتی اگر رهگذر بیخیالی هم باشی، کمرت را خم میکنند. میشکنند. میسوزانند. میمیرانند. از آن داغها...
بعد از آن، "داغ" را مثل یک عضو جدید پذیرفتیم. مثل دندانمصنوعی یا عصا. مثل یک غدهی اضافه زیر گلو. یک غدهی داغ و پرآب. همیشه و همهجا همراهمان بود. داغ-دیده بودیم، داغ-دار شدیم.
بعد از آن... دیگر بعدی وجود نداشت؛ ما همهچیزمان را در گذشته جاگذاشتهبودیم.
ناشکر و حواس پرت-
شیطان و مهربان-
نامنظم و صبور-
آرام و معمولی-
با چشمانی وحشت زده-
و صدایی نامطمئن-
و دست هایی شلوغ و سردرگم...
دختری که همه اش همین است.
همین قدر متناقض و انگشت نما. همین قدر تنها.
من هم، هیچ گاه در این دنیای مجازی از این شخصی ترین ها نگفته ام. و تا جایی که شده، در عالم حقیقی هم فاصله گرفته ام. نه به خاطر برائت یا مخالفت یا چه، -که حتی گاهی سرسخت ترین مدافع پدر م. که گاهی که با او به بحث می نشینم و علی رغم انتظارم، مشترکات فکری مان را زیادتر و عمیق تر از گذشته می یابم، قدر دنیا شاد می شوم از همین نسبت سببی.- بلکه آن قدر استقلال و کفایت در خودم دیده ام که بی نیاز باشم از هر عنوان و اسم و جریانی. اگرچه آن، اسم و رسم پدرم باشد و از بد روزگار به آلودگی "سیاست" هم آغشته شده باشد.
حرف بر سر نقد یا دفاع از خط مشی و مواضع سیاسی او نیست، که هرچقدر این دیدگاه ها شخصی تر بمانند، مصون تریم از تهمت ها و آسیب ها. حرف بر سر برخوردهاست. بر سر ما که به اتهام فرزند فلانی بودن، سال هاست از جمع های صمیمی و سالم محروم مانده ایم. از نام کوچک خودمان محروم مانده ایم. از نظرها و سلایق شخصی، صد در صد شخصی مان محروم مانده ایم. از عادی بودن محروم مانده ایم. سال هاست که جمع های خانوادگی مان سرشار است از تحقیر و بدبینی و کدورت. به راحتی تمام از معلومات شخصی مان از طرف، سوءاستفاده می کنیم و می رنجانیم. پای اشتباهاتِ سلیقه ای و خصوصی را میان هر بحثِ بی ربطی باز می کنیم. از هیچ فرصتی دریغ نمی کنیم برای اینکه بکوبیم، له کنیم، بشکنیم. سال هاست که در دانشگاه و خیابان و مهمانی تا می فهمند با فلانی نسبتی داری، شروع می کنند به تکرار شایعات و نظرها و چراها، یا به همان بی منطقی، -بسته به تفاوت خط فکری/سیاسی جمع- به تمجید و تحسین و قربان صدقه... مرثیه نمی خوانم. من فقط خسته ام. خیلی خسته ام. از توضیح دادن. از تحمل کردن. از همیشه متهم بودن. از در سایه ی نام و هویت کسی دیگر، فراموش شدن، دیده نشدن. از کس دیگری بودن. از نبودن. از نبودن...
هیچ چیز. فقط، من خسته هستم. من خیلی خسته هستم.