تبليغاتX
خط خطی
از لحن صحبتت فهمیدم. طوری صحبت می‌کردی که انگار وجود اهرمن و ظلمت را منکری. فکرش را بکن؛ اگر اهرمن نمی‌بود، کار خیر شما چه فایده‌ای می‌داشت و بدون سایه دنیا چه شکلی پیدا‌ می‌کرد؟ مردم و چیزها سایه دارند. مثلن این سایه‌ی شمشیر من است. در عین‌حال موجودات زنده و درختان هم سایه دارند. آیا می‌خواهی زمین را از همه‌ی درخت‌ها، از همه‌ی موجودات پاک‌کنی تا آرزویت برای دیدار نور مطلق تحقق یابد؟ خیلی احمقی.


مرشد و مارگریتا/ میخائیل بولگاکف/ ترجمه عباس میلانی/ فرهنگ نشر نو/ صفحه 401

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:53 توسط lined |

امروز را از یاد نخواهم ‌برد. و مرد امروزم را که قدر تمام کوچکی‌ها بزرگ بود و من از لابلای انگشتان مهربانش، سرزمین‌ها و قله‌های وسیعی را دید می‌زدم که هنوز فتح نشده‌بودند...
امروز روز دیگری بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 0:7 توسط lined |

آن‌ها بهتر از هرکس می‌دانند که یک هنرمند اصلن کار دیگری به غیر از پیشه‌ی خود بلد نیست انجام‌دهد: یا نقاشی می‌کنند، یا به عنوان دلقک از این شهر به شهر دیگر می‌روند و برنامه اجرا می‌کنند، سرود می‌خوانند، و یا اینکه از سنگ یا گرانیت، پیکرهای به‌یاد‌ماندنی می‌سازند. از نظر آن‌ها، یک هنرمند هم‌چون زنی است که غیر از ابراز محبت نسبت به مردان کار دیگری بلد نیست و برای رسیدن به هدفش حاضر به انجام هر کار غیر اخلاقی است. بنابراین هنرمند و زن مناسب‌ترین وسیله برای استثمار هستند و مدیران هم نقش دلال محبت زنان فاحشه را بازی می‌کنند.

عقاید یک دلقک/ هانریش بل/ ترجمه محمد اسماعیل زاده/ نشر چشمه- صفحه ۱۵۰

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 12:39 توسط lined |

از زندگی عقب افتاده‌ام. قدر چند جلد کتاب خوانده‌نشده و یک اتاق به‌هم‌ریخته. قدر این سرماخوردگیِ لعنتی و بی‌حوصلگی‌هاش. قدر عادیِ بی‌معجزه‌ی روزها. قدر این انفعال ناتمام...
قدر چی عقب افتاده‌ام.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:54 توسط lined |

اسم وبلاگ
خب. مسلمن برای من هم بدیهی‌ست که این اسم یحتمل از اولین‌هایی‌ست که به ذهن هر‌کس خطور می‌کند. بی‌هیچ زحمتی برای جستجوی اسمی خوب، بکر یا متفاوت.‌
هیچ‌وقت نتوانستم درک‌کنم که دقیقن چه چیز مرا آن‌طور مستاصل و حیران کرده‌بود که آن ‌وقت شب بیایم یکی از روترین و -حتی مبتذل‌ترین اسم‌های ممکن را بکوبم بر پیشانی این‌جا. و جالب اینکه خوب یادم است که کاملن آگاهانه و با پذیرفتن تمام عواقب احتمالی این کار را کرده ام!
بماند... بیشتر از این خودم را شرمنده نکنم.
اگرچه کم نداریم وبلاگ‌ها و سایت‌هایی با اسم‌های خاص و نو که در همان نگاه اول مایوس کننده‌‌اند. و البته برعکس. 
درهرصورت محض امید یا فراموشی به خودم می‌گویم که اسم یک وبلاگ همه‌چیز آن نیست. شناسنامه‌ی آن هم نیست. تنها کلمه‌ای‌‌ست که اول می‌آید.

عنوان مطالب
انتخاب تیتر برای یک نوشته -آن هم نوشته‌ای که صرفن یک یادداشت ‌روزانه است و برازنده‌ی هیچ ژانری هم نیست- کار سختی‌ست. لااقل برای من که بعد از آن اشتباه مذکور، دچار نوعی عقده‌ی اسم‌گذاری شده‌ام!
تقریبن نود درصد پست‌های این وبلاگ عنوان ندارد. به عبارت دیگر، نویسنده در نود درصد پست‌های این وبلاگ، شجاعت و اعتماد‌به‌نفس همیشگی‌اش را از‌دست‌داده‌است و تنها قامت لرزانِ در‌حال عبوری‌ست که ناشیانه خودش را لو می‌دهد.

رسم‌الخط
البته به اینجاها نمی‌رسم. در حد همان املا و علائم سجاوندی و ویرایش اولیه باقی مانده‌ام. 
خوشبختانه چند‌وقت است که بعد از چند‌بار تلاش ناکام، عادت کرده‌ام به این نیم‌فاصله‌ها.-بماند که حتی گاهی تشخیص کجایی‌اش برایم مشکل می‌شود-.
رک و روراست اگر باشم، اعتراف می‌کنم که در اکثر مواقع، خوش‌خوان‌بودنِ نثر را -آن هم به شیوه‌ی خودم- به اصولی و درست‌بودنِ نثر ترجیح می‌دهم. متاسفانه. با تنوین‌ها میانه‌ی خوبی ندارم و استثنائن از این بابت شرمگین نیستم. از مصوت‌های کوتاه زیاد استفاده‌می‌کنم و افراط هم می‌کنم و گاهی علنن به شعور مخاطب توهین می‌کنم. خط‌ فاصله را دوست دارم؛ تا حدی که بعضی‌وقت‌ها از آن استفاده‌ی بی‌جا و بی‌مورد می‌کنم و هیچ به روی خودم نمی‌آورم.
در‌واقع این‌ها از آن نکات ریزی‌ست که هرکس برای خودش دارد. منظورم تشخص و امضا و این چیز‌ها نیست‌ها؛ هنوز آن‌قدر کار‌درست نشده‌ام. یک‌جورهایی با این‌ها به مثابه‌ی همینی هس که هس برخورد می‌کنم. زیاد هم به چون و چرا و باید و نبایدش فکر نمی‌کنم. می‌گذارم خودم باشم. همان‌قدر غلط‌غولوط و خرچنگ‌قورباغه و من‌درآوردی.

باقی اعترافات باشد برای بعد. تا همین‌جا هم قید همان ته‌مانده‌ی اعتماد‌به‌نفسم را زده‌ام. با‌این‌حال خواستم گفته باشم این‌ها را؛ محض ثبت در تاریخ.

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:39 توسط lined |

رفتیم بعد از هفت‌سال هم را دیدیم و یادمان آمد که چقدر دیر کرده‌ایم. رفتیم نشستیم روی پله‌ها، تا شد خندیدیم و نقشه کشیدیم برای سیزده آبان. بعد آمدیم زیر باران و دست کشیدیم به نرده‌های مدرسه. به آن‌همه تغییر هفت‌ساله. به خرامانِ زنانگی که قدر آن سال‌ها دویده‌بود در رنگ موها، در نازکیِ ابروها.
مدرسه بیشتر از ما پیر شده‌بود. از تاب و قرار جوانی افتاده‌بود. آن برد یونولیتیِ بزرگ که روزگاری جز به بهترین روزنامه‌دیواری‌ها و نقاشی‌ها و انشاها تن نمی‌داد، حالا هرجایی شده‌بود. و حیاط برای شیطنت‌های دخترانه حتی کوچک شده‌بود. و مادرِ مدرسه -عجیب بداخلاق بود.
زمان، وحشی تر از همیشه شده‌بود. این را همان دیروز که با دست‌های باز و پاهای دقیق راه‌افتاده‌بودیم روی خط‌کشی‌ها فهمیدیم؛ زمان، عجله کرده‌بود و ما قدر هفت سال دیر رسیده‌ بودیم.

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:43 توسط lined |

۱. ۹/آبان/۸۶- دانشکده ادبیات دانشگاه تهران- ۸صبح
هم‌چین خوشان‌خوشان می‌آمدم به طرف آقای مجسمه. از همان‌جا که دید می‌زدی می‌شد فهمید که اوضاع بودار است. تعداد آدم‌های محوطه بیشتر از همیشه بود. فهیم نشسته بود زیر برد، کنار در. همان‌جا سلام‌نکرده با حالت دمغ بهم فهماند که چه اتفاقی افتاده. خب. باید اعتراف کنم که برای منی که دو ساعت بعد قرار بود با قیصر کلاس داشته‌باشم و هفته‌ی قبل به فلان جای شعر‌خواندنم ایراد گرفته‌بود و همان بهانه ای شد تا از سروش بگوید و چه، باور‌کردنش کار سختی بود. تن هم ندادم به این کار سخت، هیچ‌وقت.
کنار در تالار فردوسی یک میز گذاشته‌بودند با پارچه‌ی سیاه و چند‌ بیت شعر و شمع و داغ. داغ ها؛ از آن‌هایی که تا چند ماه- چند سال- چند عمر، باورشان نمی‌کنی، یعنی نمی توانی باور کنی. تنها مثل یک رهگذر بی‌خیال عبور می‌کنی. دست‌هایت را تا ته فرو می‌کنی توی جیب‌ها و خیره می‌شوی به قدم‌ها و برگ‌ها و سنگریزه‌ها. بی‌هیچ سر-‌بلندی-‌ای. از آن داغ‌ها...
هم‌کف مثل همیشه نبود. پر بود از سر‌های روی شانه و دستمال‌کاغذی و عبدالباسط. از اشک و چرا و آشفتگی. بعد شروع شد. "ناگهان چقدر زود دیر می شود" و "سه‌شنبه چرا تلخ و بی‌حوصله؟" و سهیل محمودی و ساعد باقری و چه. خز بازی. خیلی خودمان خوب بودیم، این برچسب‌زدن های منفعتی هم شد یک داغ دیگر. آن بیلبوردهای عکس قیصر توی خیابان‌ها و شعرهای جنگی(؟) و انقلابی(؟)‌اش گُله‌به‌گُله اینجا و آنجا. بماند...
داغ‌ دیدیم. بسمان بود.

 ۲. ۲۵/خرداد/۸۸- دانشکده ادبیات دانشگاه تهران- ۸صبح
با مچ‌بند سبزم- که آن‌موقع هنوز سیاه نشده بود- راه ‌افتاده ‌بودم به سمت دانشگاه. به سمت دانشکده. اوضاع بو‌دار‌تر از همیشه بود. بو‌دار‌تر از آن سه‌شنبه‌ی کذایی حتی. این را حالا می‌گویم. آن‌موقع هنوز نمی‌دانستم از دیشب و کوی و باتوم و آتش. هنوز ندیده بودم چهره‌ی خون‌مرده‌ی ‌آن دختر را که نشسته بود توی دفتر انجمن. گریه‌های پسر‌ها را ندیده بودم. آن عکس‌ها... آن عکس‌ها را ندیده بودم از خوابگاه سوخته. از آدم‌های سوخته.‌
هم‌کف این‌بار پر شده بود از ترس و اشک و نفرت. از داغ. از آن داغ‌ها که قبل از عبور، حتی اگر رهگذر بی‌خیالی هم باشی‌، کمرت را خم ‌می‌کنند. می‌شکنند. می‌سوزانند. ‌می‌میرانند. از آن داغ‌ها...
بعد از آن، "داغ" را مثل یک عضو جدید پذیرفتیم. مثل دندان‌مصنوعی یا عصا. مثل یک غده‌ی اضافه زیر گلو. یک غده‌ی داغ و پرآب. همیشه و همه‌جا همراهمان بود. داغ-دیده بودیم، داغ-دار شدیم.
بعد از آن... دیگر بعدی وجود نداشت؛ ما همه‌چیز‌مان را در گذشته جا‌گذاشته‌بودیم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:20 توسط lined |

شاید راست می گفتند. وقتی که آدم در این دنیاست، بهتر از همه این است که از آن بیرون برود، مگر نه؟ حالا می خواهد دیوانه باشد، می خواهد نباشد، وحشت زده باشد، یا نباشد.

سفر به انتهای شب/ لویی فردینان سلین/ ترجمه فرهاد غبرائئ/ صفحه 60
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:25 توسط lined |

دختری مغرور و غمگین-

ناشکر و حواس پرت-

شیطان و مهربان-

نامنظم و صبور-

آرام و معمولی-

با چشمانی وحشت زده-

و صدایی نامطمئن-

و دست هایی شلوغ و سردرگم...

دختری که همه اش همین است.

همین قدر متناقض و انگشت نما. همین قدر تنها.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:3 توسط lined |

نیش و کنایه کمترین سهم ماست. بوده از اول. بنا به جزر و مد دریای سیاست، گاهی بیشتر و تندتر، گاهی کمتر و ملایم تر. اما بوده. عادت کرده ایم. به اینکه به نام خانوادگی مان قضاوت شویم. به دخترِ فلانی بودن. به "پس این هم لابد مثل باباش...". به "باباش که...، پس چرا...؟". به "می دونی خونه اش کجاس؟ ماشینش چیه؟". به فحش. به تمجید. به نتیجه گیری های حیرت انگیز. به انتظارهای عجیب و غریب. به ربط و بسط دادن های کشکی. به "راستی چرا بابات...؟" "متاسفم واست که بابات..." "خوش به حالت که بابات...". به قضاوت شدن. عادت داریم.

من هم، هیچ گاه در این دنیای مجازی از این شخصی ترین ها نگفته ام. و تا جایی که شده، در عالم حقیقی هم فاصله گرفته ام. نه به خاطر برائت یا مخالفت یا چه، -که حتی گاهی سرسخت ترین مدافع پدر م. که گاهی که با او به بحث می نشینم و علی رغم انتظارم، مشترکات فکری مان را زیادتر و عمیق تر از گذشته می یابم، قدر دنیا شاد می شوم از همین نسبت سببی.- بلکه آن قدر استقلال و کفایت در خودم دیده ام که بی نیاز باشم از هر عنوان و اسم و جریانی. اگرچه آن، اسم و رسم پدرم باشد و از بد روزگار به آلودگی "سیاست" هم آغشته شده باشد.

حرف بر سر نقد یا دفاع از خط مشی و مواضع سیاسی او نیست، که هرچقدر این دیدگاه ها شخصی تر بمانند، مصون تریم از تهمت ها و آسیب ها. حرف بر سر برخوردهاست. بر سر ما که به اتهام فرزند فلانی بودن، سال هاست از جمع های صمیمی و سالم محروم مانده ایم. از نام کوچک خودمان محروم مانده ایم. از نظرها و سلایق شخصی، صد در صد شخصی مان محروم مانده ایم. از عادی بودن محروم مانده ایم. سال هاست که جمع های خانوادگی مان سرشار است از تحقیر و بدبینی و کدورت. به راحتی تمام از معلومات شخصی مان از طرف، سوءاستفاده می کنیم و می رنجانیم. پای اشتباهاتِ سلیقه ای و خصوصی را میان هر بحثِ بی ربطی باز می کنیم. از هیچ فرصتی دریغ نمی کنیم برای اینکه بکوبیم، له کنیم، بشکنیم. سال هاست که در دانشگاه و خیابان و مهمانی تا می فهمند با فلانی نسبتی داری، شروع می کنند به تکرار شایعات و نظرها و چراها، یا به همان بی منطقی، -بسته به تفاوت خط فکری/سیاسی جمع- به تمجید و تحسین و قربان صدقه... مرثیه نمی خوانم. من فقط خسته ام. خیلی خسته ام. از توضیح دادن. از تحمل کردن. از همیشه متهم بودن. از در سایه ی نام و هویت کسی دیگر، فراموش شدن، دیده نشدن. از کس دیگری بودن. از نبودن. از نبودن...

هیچ چیز. فقط، من خسته هستم. من خیلی خسته هستم.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 0:52 توسط lined