تبليغاتX
خط خطی
لابد تو را مستقیم تر از آنچه که در نظرهای تنگشان می گنجید، یافته اند، بابا جان؛ که به تو بسنده نکردند و ما را هم خواستند...

نگران خودمان که نه، نگران مامان هستم، بابا. تو که نیستی، او -بدون شک- عزیزترین سرمایه ی این زنده-گی بیست ساله است. و می ترسم از پاکی و معصومیتِ بی حدّی که هیچ- این روزها و آدم هاش، لایق اش نیستند... و آخ- که چقدر، چقدر این دل، درد دارد باباجان. چقدر زبانم بریده است و دست هایم کوتاه شده اند. چقدر کوچک و کوتاه و ناتوانم من، که حتی تابِ گفتن م نیست. که تاب گریستن م نیست و هرچه هست، انبوهِ متراکمِ طعمِ تلخی ست که تنها در سکوت می گنجد و بس.

*/صبر. این سه حرفیِ دست نایافتنی...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 22:14 توسط lined |

بیایم بنویسم که حالا معنای خیلی‌چیزها برایمان عوض شده. دیگر بزرگی اعداد به چند‌رقمی بودنشان نیست؛ که به "بودن"شان است؛ هر عدد کافیست باشد، از صفر بگذرد، آن‌وقت تبدیل می شود به بزرگ‌ترین و مهیب‌ترین عددها. آن‌وقت فرقی نمی‌کند که یک باشد یا بیست یا چند.‌
باورکن حالا، این ۴۵، این ۴۵ لعنتی، بزرگ‌ترین و هولناک‌ترین عددی است که تا به حال دانسته‌ام. و من اول‌بارم است که ردِ ترس از بی اعتناییِ اعداد را بر تنم حس می‌کنم. من از اعداد بدم می‌آید بابا. از انحنایِ عبوسِ ۵ها، از دندانه‌های تیز ۳ها و چنگ‌های گشاده‌ی ۷ها و ۸ها وحشت دارم. من از بی‌خیالی عددها بیزارم. از بی انتهایی‌شان می‌ترسم و می‌ترسم تو را لابلای شماره‌ی بی‌رحمِ روزها، گم کرده باشم...
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 15:20 توسط lined |

خوب که نگاه می کنم می بینم، این یک ماه، با همه ی دردهایش، درس هایی داشت که در هیچ کتابی و هیچ کلاس درسی نمی توانستم بیاموزم. تجربه ها و طعم هایی داشت که هرجایی نیستند؛ که عزیزند. که درست مثل یک دیباچه ی ناآرام، تو را برای ورود به یک فصلِ قطور آماده می کنند.
پیش خودم فکر می کنم که حالا سکه هایی دارم که می توانند قدر تمام عمر، کفایتم کنند. قدر تمام تلخی ها، شیرینی ام ببخشند و آرامم کنند. سکه هایی که وقتی راه می روم، صدای جیرینگ جیرینگشان، مطمئنم می کنند که "امید" هست. "خدا" هست. "ایمان" هست. "توکل" هست. آن وقت چشم هایم را می بندم و مست می شوم از خوشی؛ -و اگرچه این می تواند درست همان لحظه ای باشد که باید نگاه خسته ی مامان را به آغوش بکشم و توی تقویم دیواری، سی و چندمین روز را خط بزنم و به تو ی مهربانِ توی عکس ها هی دل ببندم و بغض کنم و بخندم و هیچ حواسم نباشد که تو نیستی؛ که "تو" "نیستی".-
حالا، ما همه مان به داشتن هم افتخار می کنیم. خیلی واقعی تر و عمیق تر از همیشه. و مگر سهم ما از زندگی قرار بود بیشتر از این باشد؟ یعنی از این بیشتر که نمی شود، باباجان. می شود؟

+ نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 14:19 توسط lined |

این روزها روزهای درد استخوان های ماست. روزهای ترس و وحشت، نه از نبودن تو، و نه حتی از تصور آنچه به تو می گذرد، و نه از تداعی این بیست و چند روز طولانی، و نه از یادآوری آن روز که ساعت ها زل زده بودم به دست های نامحرمانی که چه ساده لوحانه، خم شده بودند توی توهم جاسوسیِ کتاب ها و دفترها و مدادهای رنگی ام... ترس نه از اشک های مامان، نه از تلفن ها و رفت و آمدها و نفس کشیدن های کنترل شده حتی...-می بینی که این روزها بهانه برای ترسیدن کم نداریم- ترس، نه از تصور فردا، نه از بی خبری، نه از تنهایی...
ترس، از این همه طرح و بازی و نقشه ی حیرت آور و ناگفتنی که بر سر ما...
.
با ما که این می کنند، وای به حال تو، بابا...

این روزها را عبور نمی کنیم. این روزها را بزرگ می شویم. سخت می شویم. می میریم. زنده نمی شویم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 22:45 توسط lined |

ای آن‌که گره دشواری‌ها را به یاری تو می‌گشایند و تیزیِ تیغِ سختی‌ها را با یاوریِ تو کند می‌کنند.
همگان تو را در کارهای سخت به یاری فرامی‌خوانند و در بلاهای ناگهانی، تو پناه‌گاهی و جز بلایی که تو از آن پیشگیری کنی، برطرف نمی‌گردد و جز آن‌چه تو از آن گره بگشایی، گرهی نمی‌توان گشود.
پروردگارا!
بلایی بر سرم آمده که سنگینیِ آن رنج‌آور است و باری بر گرده‌ی من افتاده که برداشتنِ آن دشوار است.
و تو با نیروی خویش بر من وارد ساخته‌ای و با چیرگی خود مرا با آن رویاروی گردانده‌ای.
پس به قدرت خویش دری به روی من از آسایش بگشای و چیرگی اندوه را بر من درهم شکن و شیرینی اجابت خواسته‌ام را به من بچشان و از نزد خود راه بیرون‌شدی، برای من برگمار.
که من در برابر آن‌چه بر سرم آمده، ناتوانم و از تحمل آن‌چه برایم روی داده، غرق اندوهم. و این تویی که در برداشتن آن‌چه بدان دچار شده‌ام، توانایی؛ پس این کار را -هرچند از سوی تو سزاوار آن نباشم- برای من انجام ده، ای دارنده ی فرماندهی جهان.

*/ صحیفه‌ی سجادیه مأمن شب‌های من است. و عجیب- که درست در بزنگاهِ لحظه‌ای که گوش و آغوش هیچ‌کسی را امین و صبور نمی‌یابم، چه بزرگوارانه این کلمات، داغِ مرا به دوش می‌کشند.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 9:58 توسط lined |

امروز دوازدهمین روز است. و من به عمد روزها را کش می‌دهم؛ شاید لابلای این "چندم"‌ها نشانه‌ای به خواب رفته باشد.


بدی‌اش این است که نمی‌دانیم تو را چه‌طور تصور کنیم. در چه لباسی. در چه قامتی. تکیده یا لاغر. مستاصل یا امیدوار. نگران یا دل‌تنگ. و خوبی‌اش این است که تو می‌توانی ما را همان‌طور که هستیم تصور ‌کنی. من را با شلوغ کاری‌هایم. با قهر و آشتی‌های طولانی‌ام. مامان را با آرامشش. با سجاده‌نشینی‌های طولانی‌اش. علی را با سادگی‌اش. با غر زدن های طولانی‌اش. داداش را با صدای دور و مضطربش. با مهربانی‌های طولانی‌اش. خواهرجان را با بزرگی‌اش. با دامن‌های رنگی طولانی‌اش... بعد، لابد، سرت را تکان می‌دهی و زیرلب می‌گویی: با تعلیق طولانی‌اش. با آهستگیِ طولانی‌اش. با انتظار طولانی‌اش...


بدی‌اش این است که نمی‌دانیم کجایی. نه می‌گذارند حتی شده برای لحظه‌ای از دور ببینیمت و نه حتی شده برای لحظه‌ای کوتاه صدایت را بشنویم.


بدی‌اش این است که سرمان جز فکر تو به هیچ
چیزِ دیگر گرم نمی‌شود.


بدی‌اش خیلی چیزهاست باباجان. خیلی چیزها.

+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 13:30 توسط lined |

آزادگی؛

پرنده‌ی کوچکی که در درون تو خانه داشت. و من مدام برای سلامتی‌اش دعا می‌کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 23:40 توسط lined |

بگو ببینم، دیروز، وقتی سر گذاشته‌بودی به سجده، بوی خون و سرب و گلوله از بینِ آهنین و سنگینِ درها- دیوارها و آدم‌های آنجا رد نشد؟ صدای ضجه و ناله و ماتمِ ما چه‌طور؟ اگرنه، بابا، چه‌چیزِِ دیگر می‌توانست شانه‌های تو را آن‌طور به لرزه بیندازد؟
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 23:6 توسط lined |

امروز -جمعه، شبِ تاسوعا- حتمن جایی، چیزی، ناگهان فروریخت یا ترک‌برداشت که من قدر همه‌ی این پنج روز طولانی، گریستمت... و چه شرمنده شدم از روی دخترکانی که ماه‌هاست در انتظار پدر، در انتظار آرامِ از دست رفته‌ی دقایق، در انتظار یک حداقلِ معمولی، چشم دوخته‌اند به در. به دهان این و آن. به هر قاصدی که خبری نو در چنته دارد. و فکرش را بکن که لابد زنانی از دلِ تاریخ به نازکیِ من می‌خندند و در پچپچه‌هایشان از دخترکی می‌گویند که تردتر و شکننده‌تر از تحمل هر دردی‌ست...

می‌گویم، نگران ما نشوی یک‌وقت؛ ما فقط داریم کمی این روزها بزرگ می‌شویم...

+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 19:5 توسط lined |

فکرش را بکن که روزی در کتاب‌های درسی، بعد از محرم 42 از محرم 88 خواهند نوشت و از بلوغ سیاسی مردمانی که خود از جنس حادثه‌اند و از خلق حماسه‌های پیاپی هراسی ندارند.

دور نیست آن روز رفیق.


+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 12:11 توسط lined |